#غرور_تلخ
#غرور_تلخ_پارت_156

ــ خب چرا دلت مي سوزه؟

ــ نمي دونم. بي خيال!

ــ از فرزام چه خبر؟

ــ ايشاا... هفته ي ديگه مراسم عقد و عروسي با هم برگزار مي شه! بعد هم مي ريم کيش، ماه عسل!

ــ به سلامتي. خوشبخت بشين!

ــ مرسي!

ــ از برديا چه خبر؟

باز هم سکوت کشدار بنفشه نشون مي داد که از سوالم جا خورده!

ــ صبح زنگ زد. با مامان حرف زد.

ــ نمياد تهران؟

ــ الآن که نه. شهرستانه و کار داره!

ــ کي مياد؟

ــ چرا مي پرسي؟ تو که داري به سلامتي عروس آقاي پرور مي شي!

نمي دونم اين بنفشه چه مرگش شده بود! بيست تا کلمه مي گفت، نوزده تاش طعنه بود! خيلي زود باهاش خداحافظي کردم. تو اين اوضاع، همين اخلاق بنفشه رو کم داشتم!

لباس هام رو پوشيدم و به پذيرايي رفتم. داشتم بند کوله پشتيم رو درست مي کردم که مامان گفت:

ــ کجا شال و کلاه کردي؟

ــ ميرم يه کم قدم بزنم.

ــ نيلوفر گوش هات رو وا کن، ببين چي ميگم. اگه بخواي امشب رو بپيچوني، باهات جدي برخورد مي کنما!

از اين حساسيت ها و اين که به فکر خواستگاري مسخره ي امشبه، لجم گرفت و بدون حرف به کوچه رفتم!

بي هدف خيابون ها رو قدم مي زدم. ذهنم خيلي مشغول بود! کلافه و سردرگم بودم. من عاشق برديا بودم. برديايي که معلوم نبود کي مي خواست بياد جلو و بهم بگه من رو مي خواد! اصلا من رو مي خواست؟ برديا مغرورترين آدمي بود که تا به حال، به عمرم ديده بودم. هيچ حرفي يا کاري هم نکرده بود که دلم رو خوش کنم که منو دوست داره! من بايد چي کار مي کردم؟ تا آخر عمرم منتظر برديا مي موندم يا با ماني که اين قدر دوستم داره و صادقانه من رو مي خواد ازدواج مي کردم؟! ساعت ها قدم زدم. حتي احساس خستگي و گرسنگي و تشنگي هم به سراغم نيومده بود. يه کم که آروم شدم، به ساعت مچيم نگاه کردم. اوه، اوه! ساعت از پنج هم گذشته بود!

برگشتم خونه! نگاه هاي غضبناک مامان حاکي از اين بود که دير کردم و باعث شدم باز هم از دستم کفري بشه! اي بابا! من هم که حسابي رو اعصاب مامان بودم که. تا مامان خواست شروع کنه به غرغر کردن، دستم رو تو هوا تکون دادم و گفتم:

ــ مي دونم؛ مي دونم. همه رو مي دونم. مقصرم. دير کردم. بي فکرم! الآن هم ميرم كه آماده بشم تا بيشتر از اين عصبيتون نکنم!

منتظر نشدم تا مامان حرف بزنه، سريع به اتاقم رفتم. خودم رو سپرده بودم به تقدير! هر چه بادا باد.

کاري از دستم بر نمي اومد. اگه فقط يه درصد احتمال مي دادم که برديا دوستم داره، تا ابد منتظرش مي موندم؛ اما...

با بي ميلي مقابل آينه ي ميز آرايشم وايسادم. چقدر لاغر شده بودم. زير چشم هام گود رفته بود و يه هاله ي کبودي، دور تا دور چشم هاي قهوه اي رنگم رو گرفته بود!

موهاي پريشون و ل*خ*تم رو با گل سري، مرتب بالاي سرم جمع کردم. از تو کمد به هم ريخته و آشفته ام که هميشه ي خدا همين طور به هم ريخته بود و فقط مامان مي تونست اون جا رو مرتب کنه، يه سارافون لي که سوغات کانادا بود رو در آوردم. اين سارافون هديه ي بهار بود. وقتي با خاله رفته بودن چند روزي کانادا، برام سوغات آورده بود! يه جين کاغذي هم داشتم که به رنگ اين سارافون خيلي مي اومد. بايد مي گشتم پيداش مي کردم. با اين وضع اتاقم، حتما خيلي علاف مي شدم. اوف!

بالاخره با کمال تعجب جين کاغذيم رو زير تختم پيدا کردم. رو فرشي انگشتيم رو پام کردم.

اصلا حوصله ي آرايش نداشتم، اما خب صورتم مثل بيمارهاي صرع شده بود. رژ صورتي رنگي به لب هام ماليدم. موهام رو يه وري از زير شال حريرم بيرون ريختم. دنباله ي موهام هم از پشت شال، کامل بيرون بود. خلاصه شال نمي پوشيدم، سنگين تر بودم! رژگونه ي کمرنگي هم به گونه هام ماليدم. ريمل مارک دارم روي ميز آرايشم، بدجور بهم چشمک مي زد. نتونستم مقابل نفسم بايستم و خلاصه مژه هاي بلند و حالت دارم رو با يه کم ريمل، خيلي خوشگل آرايش کردم. حالا شانس آوردم حس آرايش نداشتما!

کارم تموم شد. خودم رو تو آينه برانداز کردم. از قيافه ام راضي بودم. لبخندي زدم، اما چهره ي برديا تو ذهنم مجسم شد و لبخند رو لب هام خشک شد.

به پذيرايي رفتم. اوه، اوه! کودتا شده بود. همه مشغول تميز کردن خونه بودن! انگار رييس جمهور آمريکا براي بستن قرارداد مي خواست تشريف بياره! پذيرايي حسابي برق مي زد. لجم گرفته بود. آخه چه لزومي داشت که براي يه خواستگاريِ رسمي و جدي اين طوري به سر و وضع خونه برسن؟! مگه ماني با بقيه ي خواستگارهايي که داشتم، چه فرقي داشت؟ تا اون جايي که من يادم مياد، براي خواستگارهاي قبليم مامان به زور يه دستمال رو ميز عسلي مي کشيد، اما حالا...

نفس پِر صدايي کشيدم. مامان، مرتب جلوم سبز شد. لباس هاش شديد شيک و با کلاس بود. بعد از مرگ بابا، اولين بار بود که مي ديدم اين قدر به خودش رسيده!

مامان چپ چپ نگاهم کرد و گفت:

ــ اين چيه پوشيدي؟ اين سارافون رو که هزار بار پوشيدي، از بس شستمش رنگ و روش رفته! اون شالت رو هم عوض کن. شال زيتونيه بيشتر بهت مياد!

لجم گرفت. از اين که هنوز شب نشده، امر و نهي هاش شروع شده بود، عصبي بودم.

با کمال پررويي رو مبل لم دادم و به حرف هاي مامان اعتنا نکردم. خوشبختانه چون اون شب مامان خوشحال بود، ديگه بهم گير نداد و فقط سرش رو تکون داد و رفت.

romangram.com | @romangraam