#غرور_تلخ
#غرور_تلخ_پارت_155
حرفي نزدم. به زور، يه چاي تلخ از تو گلوم پايين فرستادم. به پذيرايي رفتم. جلوي تلويزيون نشستم. بي حوصله و کلافه داشتم با كنترل تلويزيون ور مي رفتم و هي از اين کانال به اون کانال مي زدم، که صداي نريمان اومد:
ــ باور کن کانال ها فقط همين ها است. فرجي در کار نيست!
سرم رو برگردوندم. هستي و نريمان خندان نگاهم مي کردن. به اين نتيجه رسيده بودم که اين نريمان از وقتي ازدواج کرده، چقدر با نمک شده! ايــــش! پس از اثرات مثبت ازدواج، خوش رويي هم حرف اول رو مي زد!
نريمان وقتي اخم هام رو ديد، گفت:
ــ چقدر تو خوش اخلاقي دختر! يادم باشه قبل از عروسيت، يه گپ دوستانه با ماني داشته باشم و اون رو از عواقب حماقتش آگاه کنم. شايد دعاش رو به جونم کرد!
از حرص دندون هام رو محکم به هم فشار دادم، اما جوابش رو ندادم. حوصله ي کل کل کردن رو نداشتم.
هستي گفت:
ــ اِ؛ نريمان. اذيتش نکن! ماني از خداش هم باشه!
نريمان گفت:
ــ يه کم طرف داداشت رو بگيري، بد نيستا! بيچاره داره مي افته تو چاه!
صداي مامان اومد:
ــ اين قدر با نيلوفر کل کل نکن نريمان! حالا خوبه مي بيني سگ شده ها!
نريمان بلند خنديد و گفت:
ــ اوه! "نيلوفر سگ مي شود." عجب فيلمي بشه!
به نريمان چپ چپ نگاه کردم. هستي رو به مامان گفت:
ــ مامان، نگار جون اين ها نميان تهران؟
مامان گفت:
ــ نه عزيزم. اون ها تازه تهران بودن و به مهران مرخصي نميدن. اما به نگار گفتم که قراره شب براي نيلوفر خواستگار بياد، نگار وقتي فهميد آقا ماني قراره بياد، به اندازه ي من خوشحال شد! اما ايشاا... براي مراسم عقد ميان.
حرصم گرفته بود. مگه من جوابم رو داده بودم که اين ها به مراسم عقد فکر مي کردن؟! يه لحظه شک کردم که نکنه جوابم رو دادم و خودم بي خبرم؟! واا...!
هستي روي کاناپه نشست و گفت:
ــ مامان، طفلي داداشم از صبح داره يه ريز مخ من رو مي خوره که چي بپوشه و چطوري رفتار کنه تا گند نزنه؟! دل تو دلش نيست!
مامان لبخندي زد و گفت:
ــ آقا ماني از نظر ما قبول شده است.
هواي پذيرايي داشت خفه ام مي کرد. چه تعارفي هم تيکه پاره مي کردن! اَه! از رو مبل بلند شدم.
نريمان گفت:
ــ داري ميري لالا؟ بذار قبل از ازدواجت معلوم بشه که اهل شوهر داري هستي يا نه؟!
بعد هم بلند خنديد. آخ نريمان! کاش حوصله اش رو داشتم و با تريلي از روت ده دوازده بار رد مي شدم. پسره ي بامزه! با نمك!
به اتاقم رفتم. از خوشمزگي هاي نريمان بيشتر لجم مي گرفت. صداي گوشيم اومد. بنفشه بود!
ــ الو بنفشه. سلام.
ــ سلام بي معرفت. من ازت خبر نگيرم، خبري ازت نيست. نه؟
ــ ببخشيد. به خدا سرم شلوغه!
ــ آره خب؛ راست ميگي! امشب قراره ماني بياد خواستگاريت!
ــ کنايه مي زني؟
ــ نه عزيزم. کنايه چيه؟ فقط دلم از اين مي سوزه که خاله بيشتر از تو، ماني رو پسنديده و کلي تدارک چيده!
romangram.com | @romangraam