#غرور_تلخ
#غرور_تلخ_پارت_154
ماني که از سکوتم، علامت رضا رو گرفته بود، با خوشحالي گفت:
ــ اميدوارم لايقت باشم نيلوفر!
ماني بشكن زنان به هال رفت. از پسري به آقايي و متيني اون، اين کارها بعيد بود!
کاش هيچ وقت سکوت، علامت رضا نبود! اصلا کجاي دنيا نوشته بود که سکوت يعني رضا؟!
آه عميقي کشيدم. بغض راه گلوم رو بست. تا کي مي تونستم تو حسرت يه نگاه مهربون و حرف هاي عاشقونه از سمت برديا بمونم؟! برديا که من رو دوست نداشت. پس چه بهتر که زن کسي مي شدم که اين قدر عاشقونه دوستم داره.
از تقديرم ناراضي بودم. وقتي وارد هال شدم، همه ي نگاه ها به سمت من بود. معلوم بود که موضوع خواستگاري فردا شب مطرح شده. مامان با مهربوني نگاهم مي کرد. معلوم بود از خواستگاريِ ماني راضيه!
به خونه برگشتيم.
مامان گفت:
ــ وقتي آقاي پرور گفت فردا شب رسما ميان خواستگاري، نزديک بود از خوشحالي گريه کنم. مي گفت ماني صبرش تموم شده و ديگه طاقت دوري از نيلوفر رو نداره!
پوزخندي زدم. انگار مامان رو داشتن مي بردن که اين قدر مثل تازه عروس ها ذوق زده شده بود.
با اخم گفتم:
ــ مگه رو دستتون موندم که اين قدر با ذوق و شوق حرف مي زنين؟ اگه مي خواين يه نون خور از تو خونواده کم بشه، خب رک بگين. اين کارها چيه؟!
نريمان گفت:
ــ اين چرت و پرت ها چيه ميگي؟ تو چرا اين جوري شدي نيلوفر؟ مشکلت چيه؟ ماني رو دوست نداري؟ خب بگو.
گفتم:
ــ حرف هاي مامان عصبانيم کرده. يه جوري ميگه نزديک بود از خوشحالي گريه کنم، هر کي ندونه فکر ميکنه بوي ترشيدنم کل تهران رو گرفته بوده!
مامان گفت:
ــ وا! من از اين خوشحالم که...
نذاشتم حرفش رو تموم کنه. با خشم از جام بلند شدم و به اتاقم رفتم و در رو محکم کوبيدم!
* * *
صبح با صداي غرغرهاي مامان چشم هام رو باز کردم. خسته بودم و خوابم مي اومد.
ــ پاشو دختر. اين قدر نخواب. پاشو. ناسلامتي داري عروس مي شي. بايد يه کم سحرخيز بشي! دلم مي خواد آقاي پرور از تنها عروسش به خوبي ياد کنه و پيش همه بگه بهترين عروس رو دارم!
هنوز تو شوک حرف هاي مامان بودم. چه پيش پيش من رو عروس خونواده ي پرور مي دونست!
مامان مشغول جمع کردن وسايلم، از کف اتاقم بود. با کلافگي موهاي آشفته و به هم ريخته ام رو کشيدم و گفتم:
ــ باز شما شروع کردين مامان؟ کي گفته جوابم به ماني، مثبته؟ چرا دارين پيش پيش من و ماني رو زن و شوهر اعلام مي کنين؟ فکر مي کردم به زور شوهر دادن دخترها، دوره اش سر اومده!
ــ باز صبح شد و تو از دنده ي چپ بلند شدي؟ پاشو تختت رو مرتب کن و برو دوش بگير.
ــ اصلا حوصله ي دوش گرفتن رو ندارم.
مامان با اخم نگاهم کرد و گفت:
ــ کم باهام لج کن دختر! ميگم پاشو!
تختم رو مرتب نکرده، دمپايي رو فرشيم رو پام کردم و به سمت آشپزخونه رفتم.
ژينوس مشغول پختن نهار بود. سلامي بهش دادم. ژينوس جوابم رو با لبخند داد و گفت:
ــ به به! ساعت خواب عروس خانوم؟!
اين قدر اين کلمه ي چندش آور رو از زبون مامان شنيده بودم، که حس کردم بهش آلرژي دارم!
ــ تو رو خدا ژينوس! تو ديگه شروع نکن!
ــ باشه بابا، شوخي کردم!
romangram.com | @romangraam