#غرور_تلخ
#غرور_تلخ_پارت_153


ــ از چيزي ناراحتين نيلوفر خانوم؟

کاش زبون داشتم و مي گفتم برو اون ور. ايــــش!

ــ نه؛ خوبم!

ــ روز اول عيد، که اومديم خونه تون براي تبريک، خيلي ناراحت شدم وقتي فهميدم نيستين! با خودم گفتم کاش فرداش خدمت مي رسيديم تا شما هم حضور داشته باشين!

لفظ قلم حرف زدنت تو حلقم! هميشه حس مي کردم جلوي ماني، شديد بي ادبم!

ــ شرمنده، من اطلاع نداشم که قراره تشريف بيارين!

از دروغي که گفته بودم، اصلا خجالت نکشيدم؛ تازه چنان قيافه اي گرفتم که خودم هم داشت باورم مي شد که مجبور بودم برم حموم! اما حس کردم ماني از حقيقت خبر داره، چون لبخند تلخي رو لب هاش بود!

ــ نيلوفر خانوم؟!

ــ بله؟

ــ مي شه ازتون بخوام يه چند دقيقه اي با من بياين تو حياط؟

ــ واسه چي؟

ــ حس مي کنم بايد يه حرف هايي رو بهتون بگم.

خواستم مخالفت کنم که ماني اجازه ي اين کار رو بهم نداد. از جا بلند شد و با لبخند نگاهم کرد. ديدم اگه بگم نميام، بچه ام خيلي ضايع مي شه. اين بود که مثل جوجه اردکي که دنبال مامانش ميره، دنبال ماني راه افتادم و به حياط رفتيم. ماني چراغ حياط رو روشن کرد. باغچه ي خوشگل و سرسبزي گوشه ي حياطشون بود.

ماني جلوتر از من ايستاد و گفت:

ــ اين بوته گل سرخ رو من کاشتم. چند روز ديگه گل هاش درميان!

به بوته اي که ماني اشاره کرده بود، نگاه کردم. از مقدمه چيني خوشم نمي اومد. روي پله اي نشستم. ماني هم به درختي تنومند و بزرگ تکيه داد. دست به سينه ايستاد و زير لب گفت:

" وقتي تو با مني،

گويي وجود من،

شکر آخرين نگاه تو را نوش مي کند.

چشم تو آن ش*ر*ا*ب شيرازي است،

که هر چه مرد را مدهوش مي کند."

عاشق اين بيت شعر حميد مصدق بودم. مخصوصا تيکه ي آخرش." هر چه مرد را مدهوش مي کند!"

داشتم تو ذهنم شعري که ماني زمزمه کرده بود رو تحليل مي کردم، که ماني شروع کرد به حرف زدن:

ــ تا به خودم اومده بودم اسير دو تا چشم قهوه اي و وحشي شده بودم. وقتي بهم نگاه مي کردي، تموم تار و پورم رو مي سوزوندي. شايد باورت نشه نيلوفر؛ ولي من واقعا عاشقت شدم. ازم دلگير نشو که به اسم و بدون پسوند و پيشوند صدات مي کنم. هميشه آرزوم بود اين جوري، راحت صدات کنم. خيلي سخت بود برام که حرف دلم رو به هستي بگم. خودم خوب مي دونستم که بهترين راه اينه که خودم بهت بگم که عاشقتم، اما اين کار از من که هميشه خجالتي بودم، بعيد بود. هستي وقتي شنيد خيلي خوشحال شد و تشويقم کرد که پات بمونم و براي رسيدن بهت تلاشم رو بکنم. هر وقت مي ديدمت، عشقم بهت بيشتر مي شد. نمي دونم از کي عاشقت شدم. نمي دونم از کي بود که حس کردم با ديدنت يه حس خوب بهم دست ميده و هي قلبم تالاپ تولوپ مي کنه؟! نيلوفر! تنها آرزوي قلبيِ من بودن با توئه. کنار تو! مي دونم که بايد بهت فرصت بدم تا خوب فکر کني، اما دوست دارم تصميمي رو بگيري که قلبت ميگه. من مي خوام بقيه ي عمرم رو با تو بگذرونم. مي خوام اگه اجازه بدي فردا شب، بيام خونه تون براي خواستگاريِ رسمي. از اون روزي که از طريق هستي موضوع رو مطرح کردم، بيست روزي مي گذره! ديگه طاقتش رو ندارم. تا همين جا هم خيلي صبر کردم!

تموم بدنم گر گرفت. من تشنه ي شنيدن اين حرف ها از زبون برديا بودم، نه ماني! اين حرف هاي صادقانه ي ماني، اگر چه برام تازگي داشت و ماني اولين بار بود به اين صراحت به من ابراز علاقه مي کرد، اما نمي دونم چرا حال و هوام رو عوض نکرد.

ــ اگه جوابم منفي باشه چي؟

م*س*تقيم به چشم هام خيره شد. اصلا طاقت اين نگاه هاي خيره و مثل گوله آتيشش رو نداشتم.

ــ هر جوابي بدي، بدون چون و چرا قبول مي کنم. قول ميدم اگه جوابت منفي باشه، ديگه هيچ وقت جلوي راهت قرار نگيرم. ديگم هيچ وقت مزاحمت نمي شم.

اين همه عشق و علاقه از طرف ماني، برام سنگين بود. ماني داشت قلبم رو مي کشوند تو يه دو راهي. تو يه دو راهي که معلوم بود برنده کيه و بازنده کيه؟! يه دو راهي که من ايمان داشتم برديا تسخير کننده است و ماني فقط يه نوار حاشيه، تو ذهن تاريکمه!

ــ نيلوفر! کاش از دلم با خبر بودي. کاش مي دونستي تو اين مدتي که نديدمت، چي کشيدم و چقدر برام سخت بود.

نه، نه. من نبايد اين حرف ها رو از زبون ماني مي شنيدم. نمي خواستم عشقم به برديا کم رنگ بشه. نه.

به خاطر اين که ماني ادامه نده، به سختي از رو پله بلند شدم. خواستم به سمت هال برگردم که ماني سد راهم شد.

ــ امشب به بابا ميگم که از مامانت اجازه بگيره براي فردا شب. مخالف که نيستي؟ هـــوم؟

وقتي اين طوري خيره با اون چشم هاي يشمي رنگش بهم زل مي زد، واقعا لال مي شدم. سرم رو پايين انداختم.


romangram.com | @romangraam