#غرور_تلخ
#غرور_تلخ_پارت_152
لبخند رو لب هام ماسيد. اي بابا! ول کن نبودن اين ها؟!
نريمان گفت:
ــ آخ جـــون! پدر زن جان تشريف ميارن. خيلي دوست داشتم موقع تحويل سال، کنار من و هستي باشن!
از اين همه پاچه خواري و زبون بازي لجم گرفته بود. با حرص از جا بلند شدم.
ژينوس گفت:
ــ کجا ميري نيلوفر؟
گفتم:
ــ مي خوام برم حموم!
نيما گفت:
ــ الآن؟!
مي خواستم از اون جمله هاي پَ نَ پَ بارش کنم که متوجه شدم با نيما ابدا نمي شه شوخي کرد! مثل دخترهاي خوب و مؤدب گفتم:
ــ الآن مگه چشه؟
اخم هاي مامان در هم رفت و با خشم گفت:
ــ آقاي پرور مي خوان تشريف بيارن عيد ديدني! زشته نباشي.
گفتم:
ــ چرا زشته؟ براي ديدن من که نميان. اگه الآن نرم، مي مونه براي شب. من هم که شب ها اصلا حال حموم گرفتن رو ندارم.
مامان با لحني قاطع گفت:
ــ وقت واسه حموم رفتن زياده.
با دلخوري گفتم:
ــ من که ميرم حموم. حالا هر چي دوست دارين بگين!
به اتاقم رفتم. صداي غرغرهاي مامان رو مي شنيدم. من هم با کمال پررويي حوله ام رو برداشتم و دويدم تو حموم!
اگه از حالا جلوي مامان نمي ايستادم، به زور شوهرم مي داد. من هم که حرف گوش کن!
قصد داشتم اين قدر طول بدم تا مجبور نباشم ماني رو ببينم. اوف! چقدر از تو حموم موندن بيزار بودم. هميشه دوش گرفتنم يه ربع بيشتر طول نمي کشيد. اعصاب نگاه هاي با منظور ماني رو نداشتم و ممکن بود کاري بکنم يا حرفي بزنم که بد بشه! جرئت نداشتم از حموم بيام بيرون. اما حدودا دو ساعتي خودم رو تو حموم سرگرم کرده بودم. ديگه داشتم تو هواي دم کرده و پِر از بخار حموم از هوش مي رفتم.
از حموم بيرون اومدم. موهام خيس بود و تي شرت زرد رنگي که پوشيده بودم از نم بدن و موهام خيس بود. مامان عين خون آشام با خشم نگاهم مي کرد. خودم رو به بي خيالي زدم و گفتم:
ــ چيه؟ چرا اين جوري نگاهم مي کنين؟
ــ تا الآن که من يادمه، دوش گرفتنت بيشتر از يه ربع نبود. چي شد امروز که فهميدي آقاي پرور و ماني قراره بيان اين جا. دو ساعت طول دادي؟
از اين گير دادن هاي مامان خيلي کلافه بودم. خواستم شوخي کنم و از دلش در بيارم که مامان اون قدر اخم هاش وحشتناک و لحنش عصبي بود که منصرف شدم و راهم رو کج کردم و به اتاقم رفتم.
* * *
هفت روزي از عيد گذشته بود. برام خيلي خسته کننده بود. حوصله ام حسابي سر رفته بود! نگار اين ها چهار روزي تهران بودن و بعد برگشتن اصفهان!
برديا رو اصلا نديده بودم، حتي وقتي خونواده ي خاله براي تبريک عيد اومدن خونه مون، جناب برديا خان لطف کردن و تشريف نياوردن! اون روز اون قدر حرص خوردم که حس کردم الآن از خشم منفجر مي شم. برديا جلوي هر برخورد احتمالي رو مي گرفت. هر چقدر بيشتر ازم دوري مي کرد، بيشتر باورم مي شد که دوستم نداره!
خونه ي آقاي پرور دعوت بوديم. هر چقدر خواستم يه بهونه بيارم و نيام، نشد. مامان تهديدم کرده بود که اگه نيام، ديگه حق ندارم باهاش حرف بزنم. مامان هر وقت اين تهديد رو مي کرد، به اين معني بود که اگه خلاف حرفش عمل کنم، مجازات سختي در انتظارمه! با بي ميلي آماده شدم. يه بلوز شلوار قرمز پوشيدم. اصلا آرايش نکردم. ايـــــش! خيلي از ماني خوشم مي اومد، حالا براش سرخاب سفيداب هم کنم؟!
به خونه ي آقاي پرور رفتيم. هما يه پيراهن سبز با گل هاي زرد پوشيده بود و خيلي ساکت و کم حرف کنار باباش نشسته بود. هستي يه سارافون زرد و مشکي پوشيده بود و مدام ازمون پذيرايي مي کرد. اين يکي هم پاچه خوار طايفه ي شوهر بود اساسي!
اصلا از اومدنم راضي نبودم. ماني کنارم نشست. همه گرم تعريف بودن و کسي حواسش به ماني و اين که نزديکم نشسته، نبود! وگرنه بايد کلي نگاه سنگين رو تحمل مي کردم.
ــ خوشحالم که تشريف آوردين!
آهسته تشکر کردم.
romangram.com | @romangraam