#غرور_تلخ
#غرور_تلخ_پارت_151
ــ سلام برديا. خوبي؟
صداي برديا مي لرزيد. با لحني آروم و غمگين گفت:
ــ تو از من بهتري. نه؟
منظورش رو نمي فهميدم، اما مطمئن بودم که اين حرفش يعني آغاز يه جر و بحث تپل!
به خاطر اين که بحث رو به سمت آرامش سوق بدم، گفتم:
ــ من که خوبم!
ــ مي دونم خوبي!
ــ زنگ زدي همين رو بگي؟
ــ نه. به مامان بگو شام منتظرم نمونن!
ــ نمياي؟!
ــ نه. کار دارم. شايد فردا صبح بيام. اون هم اگه کارم طول نکشه!
ــ مي شه امشب بياي؟
زبونم رو گاز گرفتم. نبايد مي فهميد منتظرشم. برديا انگار نفهميد چي گفتم چون خيلي سرد خداحافظي کوتاهي کرد و صداي بوق آزاد، زده شد. حتي نذاشته بود ازش خداحافظي کنم. يعني حرف آخرم رو نشنيد؟ شايد هم از قصد خودش رو به نشنيدن زد. اميدم به کل از بين رفت. همه ي نقشه هام نقش بر آب شد. چي فکر مي کردم و چي شد! اگه امشب مي اومد و يه لبخند يا حتي پوزخند بهم مي زد، جواب منفيم رو همين امشب به ماني مي دادم. اما برديا باز هم تو بدترين شرايط، نبود. نبود و تنهام گذاشت. به حال خودم رهام کرد. من اين رها کردن ها رو دوست نداشتم. هواي خونه داشت خفه ام مي کرد. حالم خيلي بد بود. رفتم تو حياط. کنار بيد مجنوني که خبري از سبزيش نبود و توده ي سفيد برف روي شاخه هاش رو گرفته بود، نشستم. به سياهي شب زل زدم. هاله اي طوسي رنگ تو آسمون به چشم مي خورد. ناخودآگاه چشم هاي طوسي و جذاب برديا تو آسمون خيالم نقش بست.
عاشقم! عاشق ستاره ي صبح؛
عاشق ابرهاي سرگردان؛
عاشق روزهاي باراني؛
عاشق هر چه نام توست بر آن!"
قطره اشکي بي اختيار از چشم هام سُر خورد و به روي گونه ام چکيد. دلم براي خودم مي سوخت.براي عشقي که به کسي داشتم که سردتر از يخ بود! زانوهام رو ب*غ*ل کردم و به ماه خيره شدم. تنم از سرما مي لرزيد، اما قدرت بلند شدن و راه رفتن رو نداشتم. سخت ترين شبم بود. خسته و درمانده بودم.
بايد فردا صبح، زودتر از اين که برديا بياد خونه ي خاله، از اين جا برم. مي دونستم که برديا دوست نداره من رو ببينه. بايد مي رفتم. من جايي تو قلبش نداشتم.
فصل سيزدهم
قرآن رو باز کردم. آرامش رو تو تک تک کلمات قرآن حس مي کردم. چند آيه اي خواندم. نوشين کنار حميد سر سفره نشسته بود و به هم لبخند عاشقونه تحويل مي دادن. رابطه شون خيلي خوب شده بود و نوشين هم ديگه به اتفاقات تلخي که افتاده بود، فکر نمي کرد. همينش هم جاي شکر داشت! نريمان و هستي هم گوشه ي ديگه ي سفره رو گرفته بودن و دل مي دادن و قلوه مي گرفتن. اين وسط، فقط من بودم که بي يار بودم! بهتر!
مامان با چشم هاي پر از اشکش به قاب عکس بابا که کنار تنگ ماهي قرار داشت، زل زده بود و زير لب داشت با قاب عکس حرف مي زد. حق هم داشت. اولين سالي بود که بابا رو سر سفره ي هفت سين نداشتيم. نبودش به شدت حس مي شد. ژينوس مشغول بستن روبان قرمز رنگي، دور سبزه بود. نيما هم تو افکارش غرق بود. فقط صداي پچ پچ هاي کبوترهاي عاشقمون آرامش و سکوت رو به هم مي زد.
بالاخره آهنگ معروف سال جديد، از تلويزيون پخش شد و مجري شبکه سه، فرا رسيدن سال جديد رو تبريک گفت.
همه مشغول روب*و*سي شديم. جاي بابا رو الآن بيشتر از هر لحظه اي حس مي کردم. بابا اولين کسي بود که از لاي قرآن اولين عيدي رو به همه مون مي داد و حالا به جاي بابا، مامانم که خيلي شکسته شده بود بهمون عيدي داد.
گونه هاي همه خيس از اشک بود. حتي هستي و حميد که غريبه بودن!
نريمان به خاطر اين که حال و هوا عوض شه، تا کمر خم شد رو سفره و انگشتش رو تو ظرف سمنو فرو کرد و با لذت تو دهنش گذاشت. هستي خنديد و گفت:
ــ اِ؛ نريمان؟! تزيين سفره رو به هم زدي. شکمو!
بلند خنديدم. همه از صداي خنده ام انرژي گرفتن و اشک هاشون رو پاک کردن. صداي زنگ تلفن اومد.
نيما به سمت تلفن رفت. من هم مشغول دعا کردن شدم. چشم هام رو بستم و از ته دل از خدا خواستم که امسال، سال خوبي برام باشه.
بعد از چند ثانيه نيما برگشت.
مامان گفت:
ــ کي بود؟
نيما گفت:
ــ آقاي پرور بودن. دارن تشريف ميارن که عيد رو حضوري تبريک بگن.
romangram.com | @romangraam