#غرور_تلخ
#غرور_تلخ_پارت_150
بهار سر رسيد. با پارسا سينما بود.
ــ به به. سلام بر دختر خاله ي تازه عروس!
از حرفش بدم اومد. من اصلا به ماني به چشم شوهر و داماد آينده ام نگاه نمي کردم. سرم رو پايين انداختم.
خاله پري که سر پايين انداخته ام رو مبني بر شرم و حياي دخترونه، که کلا با من غريبه بود، گذاشته بود، گفت:
ــ بهار، اين قدر سر به سر نيلوفر نذار.
بهار لبخندي زد و پريد ب*غ*لم. کلي ب*و*سم کرد و گفت:
ــ واي نيلو، اگه بدوني چقدر خوشحالم که مي خواي زنِ ماني بشي. ايشاا... خوشبخت بشي عزيــــــــزم.
بنفشه اخم کرد و گفت:
ــ چي براي خودت بلغور مي کني؟ پيش پيش داري نيلوفر و ماني رو به هم مي رسوني؟ مگه تو مي دوني جواب نيلوفر چيه؟!
بهار در حالي که داشت سرش رو مي خاروند که جزو عادات هميشگيش بود، گفت:
ــ وا! يعني جوابش به ماني منفيه؟! مگه عقل تو سرش نيست؟!
خاله گفت:
ــ بهار! مگه تو قراره زنِ ماني بشي؟ بذار خودش تصميم بگيره.
بهار گفت:
ــ نه ماماني. اين نيلوفر رو بايد آدم کرد. فکر کرده باز هم يکي عين ماني براش پيدا مي شه؟!
بهار رو کرد به من و خيلي جدي گفت:
ــ نکنه بپرونيشا. شانس فقط يه بار در خونه ي آدم رو مي زنه. حواست باشه نيلوفر که پشيمون نشي. ازدواج با ماني يعني اوج خوشبختي. هم اخلاقش خوبه، هم شغلش. چرا ردش کني؟
بنفشه در حالي که داشت بي حوصله با ناخن هاش ور مي رفت، رو به بهار گفت:
ــ بهار خانوم! شرايط تو براي شوهر آينده با شرايط نيلوفر فرق داره.
بهار گفت:
ــ چرا حرف الکي مي زني بنفشه؟ ماني چيش کمه؟ اين که مثل برادر پارسا، به قول تو جلف نيست و مرد زندگيه که. هيچ ايرادي نداره. داره؟
از اين که هر جا مي نشستم حرف از ماني و خواستگاريش بود، کم کم داشتم عصبي مي شدم. چرا من اين قدر بد شانس بودم؟! بابا آخه يکي نيست بگه من قراره جواب بدم، شما دو تا چرا مي زنين تو سر و کله ي هم؟!
بنفشه که سکوت کشدارم رو ديد، رو به بهار گفت:
ــ بهتره تمومش کني. نيلوفر خودش خوب و بدش رو مي دونه، تو کاسه ي داغ تر از آش نشو!
خوشبختانه بحث عوض شد. بايد کلي به جون بنفشه دعا مي کردم که از اين بحث هاي تکراري نجاتم داده بود!
ديگه به حرف ها و کل کل کردن هاي بنفشه و بهار توجهي نکردم. تموم حواسم پيش برديا بود. دوست داشتم زودتر بياد و ببينم چه واکنشي نشون ميده. براي ديدنش له له مي زدم!
شب شد. پارسا اومده بود و با بهار تو اتاق بهار بودن. خاله رفته بود دوش بگيره، بنفشه هم داشت سالاد درست مي کرد. من هم نشسته بود رو مبل و داشتم مجله ي مزخرفي که فقط عکس هاي بازيگرهاش جالب بود رو نگاه مي کردم.
تلفن زنگ خورد. صداي بنفشه از آشپزخونه اومد.
ــ نيلو جون تلفن رو جواب ميدي؟
مجله رو روي ميز عسلي کنارم گذاشتم و گفتم:
ــ باشه.
به سمت تلفن رفتم.
ــ الو؟ بفرماييد؟
ــ سلام.
واي خدا! برديا بود. صداش خيلي خسته و ناراحت بود. کم مونده بود قلبم بياد تو دهنم.
romangram.com | @romangraam