#غرور_تلخ
#غرور_تلخ_پارت_149


قلبم به تپش افتاد. پس مامان لطف کرده بود و اخبار رو از طريق تلفن به خواهرش گزارش داده بود؟!

ــ کي به تو گفت؟

ــ خاله پري عصر زنگ زد به مامان همه چيز رو گفت. تازه گفت بعد از تعطيلات عيد ميان خواستگاري.

ــ همه مي دونن؟

ــ همه يعني کي ها؟

روم نشد بگم همه براي من يعني برديا. واسه همين مجبور شدم بگم:

ــ خب همه ديگه. بهار؟ برديا؟

ــ برديا موقع شام فهميد. بهار هم که وقتي خاله زنگ زد اين جا، تو هال بود و شنيد.

ــ چي گفت؟

ــ کي؟

ــ برديا ديگه.

ــ تموم مدتي که مامان داشت با ذوق و شوق موضوع خواستگاري ماني از تو و خوشحاليِ خاله رو تعريف مي کرد، برديا ساکت نشسته بود و چشم هاش رو به يه جا دوخته بود. نيلو جوابت چيه؟

ــ بهش فکر نکردم. بنفشه تو ناراحتي؟

حس کردم وقتي پرسيد جوابت چيه، لحنش غمگين بود!

ــ نه نيلوفر، ناراحت نيستم. فقط نبايد گول شغل و موقعيتش رو بخوري.

ــ خوب فکرهام رو مي کنم!

ــ اون طوري که مامان مي گفت، خاله خيلي موافق اين ازدواجه؛ نه؟

ــ آره، خيلي زياد. خب ماني پسر خونواده دار و خيلي خوبيه! بنفشه؟

ــ جـــونم؟

ــ دقيق بگو برديا چه واکنشي نشون داد وقتي فهميد ماني اومده خواستگاريم؟

حس کردم حرفم بنفشه رو خيلي شوکه کرده بود، چون چند ثانيه ساکت موند. از حرفم پشيمون شدم. خواستم حرفم رو عوض کنم که صداي بنفشه اومد:

ــ سر ميز شام بوديم که مامان گفت براي نيلوفر خواستگار اومده. بهار دست زد و گفت خودش مي دونه خواستگار کيه! بعد هم با صداي بلند گفت "ماني!" من که حسابي شوکه شده بودم. ماني اصلا بروز نمي داد که تو رو مي خواد. مامان رو هم که مي شناسي، هي گفت که ماني پسر خوبيه و پزشک هم هست و از اين حرف ها. برديا فقط با غذاش بازي مي کرد و حرفي نمي زد. فقط قبل از اين که بره به اتاقش، آهسته گفت از اول هم مي دونسته گلوي ماني پيش تو گير کرده و به زودي اقدام مي کنه. همين!

يخ کردم. يعني بايد الآن از حرف هاي بنفشه خوشحال باشم يا ناراحت؟ چرا برديا اين طوري رفتار مي کرد؟ چرا نمي شد راحت فهميد تو قلبش چي مي گذره؟ چرا راحت حرفش رو نمي زد؟! حس کردم نياز روحي شديدي دارم که برديا رو ببينم. بايد مي ديدمش تا ديگه ماني و حرف هاي ديگران، از ذهنم بپره! بايد برديا رو مي ديدم و عشقم رو قوي تر مي کردم تا چهره ي مهربون و عاشق ماني و حرف هاي مامان، من رو تو دو راهي قرار نده.

ــ نيلو، گوشي دستته؟

تازه يادم افتاد بنفشه پشت خطه!

ــ الو؛ آره، آره. دستمه!

ــ شنيدي چي گفتم؟

ــ چي گفتي؟

ــ وا! گفتم عصر منتظرتم ديگه.

ــ آها! باشه عزيزم. ميام. به خاله سلام برسون. خداحافظ.

ــ منتظرتم. خداحافظ!

از سردي ها و حرف هاي دو پهلو و حرکات ضد و نقيض برديا لجم گرفته بود. دوست داشتم حالا که فهميده ماني اومده جلو و احتمال اين که جواب من مثبت باشه زياده، اقدام کنه. برديا نياز به يه تلنگر داشت و ماني تلنگر خيلي خوبي براش بود! اگه من رو دوست داشت قطعا بايد اقدام مي كرد و خودش رو براي خواستگاري آماده مي کرد. البته اگه دوستم داشته باشه! قلبش با زبونش جور نبود. با زبونش من رو هميشه از خودش مي رنجوند.

* * *

بعد از ظهر به خونه ي خاله رفتم. بنفشه يه ريز از فرزام و ملاقاتش حرف مي زد. مدام مي گفت عاشقشه و به زودي قراره براي خواستگاري رسمي اقدام کنه! من غرق در افکار ريز و درشت خودم بودم و به خاطر اين که بنفشه فکر کنه دارم با دل و جان به حرف هاش گوش ميدم، هر از گاهي سرم رو تکون مي دادم و لبخند محوي مي زدم. اصلا از اون حيا و شرمي که قبلا در بنفشه سراغ داشتم، هيچي ديده نمي شد. با آب و تاب فقط از فرزام مي گفت. به بنفشه حسوديم مي شد، خوش به حالش که فرزام اين قدر دوستش داره و با اين که چند ماه ايران نبود، باز هم به ياد بنفشه بود. خاله پري هم در سکوت فقط به حرف هاي بنفشه گوش مي داد. از قضيه خبر داشت.


romangram.com | @romangraam