#غرور_تلخ
#غرور_تلخ_پارت_148
ــ از اين به بعد، بايد فکر کني! حس هم که الآن به وجود نمياد. بذار بيان خواستگاري!
از اسم خواستگاري قلبم ايستاد. واي؛ نـــــــه! اگه مي اومدن خواستگاري، ديگه نمي تونستم جواب رد بدم!
نيما گفت:
ــ نيلوفر تو ديگه بچه نيستي! بايد به ازدواج فکر کني. از نظر من، کمتر کسي ماني رو رد مي کنه. تو هم اگه ايراد يا مشکلي تو ماني مي بيني، بگو. خوب فکرهات رو بکن! تا خواستگاريِ رسمي، زياد وقت نداري!
قلبم اومد تو دهنم.
ــ خواستگاري رسمي؟!
نوشين گفت:
ــ نکنه خيال داري ماني از طرف هستي، حرف دلش رو به تو بزنه و همون جوري هم جواب رو از تو بگيره؟ بعد از تعطيلات عيد، از مامان اجازه گرفتن که بيان خواستگاري!
گفتم:
ــ مامان شما چي گفتين؟
مامان گفت:
ــ چي مي خواستي بگم؟ کي بهتر از ماني؟
عرق سردي رو پيشونيم نشست. مثل اين که داشت شوخي شوخي، جدي مي شد!
از جا بلند شدم و بدون هيچ حرفي به اتاقم رفتم. بغضي که از سرشب تو گلوم گير کرده بود، ترکيد. آروم گريه کردم. از دست نيما کلافه بودم. هر حرفي مي زد، بدون چون و چرا از جانب مامان قبول مي شد.
از اين که چون پزشک بود و آرزوي هر دختري بود و بايد قبولش مي کردم، لجم مي گرفت. اون ها به چي اهميت مي دادن؟ پول؟ موقعيت اجتماعي؟ خونه؟ ماشين؟ مگه من کمبودي داشتم؟ من اصلا به ماني حسي مثل دوست داشتن نداشتم. قلبم فقط براي برديا مي تپيد. شايد اگه مي فهميدن مردي که قلبم رو تسخير کرده، برديا است، خوشحال تر هم مي شدن؛ اما حيف که برديا گفته بود که من رو مثل بقيه دوست داره! لعنتي!
صداي زنگ گوشيم، من رو از افکارم جدا کرد. شماره ي بنفشه افتاده بود رو صفحه ي گوشيم.
ــ سلام. بــه بـــه؛ عاشق به مراد رسيده!
ــ سلام به دختر خاله ي بدجنس!
صداي بنفشه خيلي شاد و پر انرژي بود. من هم جاي اون بودم، اين قدر با دمم گردو مي شکستم.
ــ احوال شما خانوم؟
ــ تو که مي دوني من چه حالي دارم. ديگه چرا مي پرسي؟
ــ آره؛ مي دونم که از خوشحالي رو پات بند نيستي.
ــ واي نيلو، خيلي خيلي خوشحالم. از وقتي برديا موضوع رو گفت، دارم از خوشحالي مي ميرم. تو فرزام رو ديدي؟
ــ آره. پسر خوب و عاشقي به نظر مي رسيد. خوشبخت بشيد عزيز دلم.
ــ مرسي عزيزم. قسمت خودت بشه.
ــ کي قراره فرزام رو ببيني؟
ــ فردا بعد از ظهر با هم قرار داريم. نيلو؟
ــ جـــونم؟
ــ فردا مياي اين جا؟
ــ نه بابا! کجا بيام؟
ــ لوس نشو؛ بيا ديگه. من وقتي از سر قرار با فرزام ميام، بايد خونه باشيا.
ــ اِِ ؟! اين تهديد بود؟!
ــ نه بابا! کي جرئت داره شما رو تهديد کنه؟! خواهش مي کنم بيا.
ــ من که مي دونم آخرش هم حرف خودت رو مي زني. باشه؛ ميام.
ــ مرسي. راستي نيلو از مامان شنيدم ماني ازت خواستگاري کرده!
romangram.com | @romangraam