#غرور_تلخ
#غرور_تلخ_پارت_146

ــ سکته نکنه، شانس آورديم!

ــ من درکش مي کنم!

برديا نگاه مشکوکي بهم انداخت و گفت:

ــ منظورت چيه؟ نکنه تجربه داري؟!

لبم رو گاز گرفتم.

ــ نه. همين جوري گفتم.

ــ آها!

ــ برديا؟

ــ هــــوم؟

ــ نظرت درمورد من چيه؟

برديا با تعجب از آينه بهم نگاه کرد و گفت:

ــ چته تو امشب؟ چرا اين قدر مشکوک مي زني؟

ــ وا! فقط يه سؤال ساده پرسيدم.

ــ سؤال هات بو داره دختر کوچولو!

ــ اولا کوچولو تويي! دوما جوابم رو بده.

ــ سؤالت جواب نداره آخه! تو هم مثل بقيه! نظر خاصي ندارم.

حس کردم دنيا دور سرم مي چرخه. احساس خفگي کردم. بغض مثل يه گردوي سفت تو گلوم، اذيتم مي کرد.

برديا بي توجه به حرفي که زده بود، گفت:

ــ ميري خونه يا ببرمت خونه ي خودمون؟

بغضم رو قورت دادم و با صدايي که از ته چاه مي اومد، گفتم:

ــ نه؛ ميرم خونه!

ــ هر جور راحتي!

ديگه مطمئن شده بودم که بايد قيد برديا رو تا آخر عمرم بزنم. من براش مثل بقيه بودم! چه جمله ي دردناکي!

از رک بودنش خيلي لجم گرفته بود.

ــ چرا ساکتي؟

انگار زخم دلم سر باز کرده بود.

ــ چيه؟ مي خواي حرف بزنم تا باز با حرف هات عذابم بدي؟ سرگرميِ بهتري نداري؟

برديا ناراحت، با صدايي آهسته گفت:

ــ من از ته قلبم نمي خوام اذيتت کنم نيلوفر. چرا نمي فهمي اين رو؟!

به گوش هام شک کردم. به چشم هاش از تو آينه نگاه کردم. به جلوش نگاه مي کرد. بي خيال حرفش شدم. با من نبوده حتما. اون اصلا به من توجهي نمي کنه. به دست برديا که رو دنده بود، نگاه کردم. دست هاي مردونه و کشيده اي داشت. خيلي دوست داشتم دست هاش رو براي يه بار هم شده بگيرم. اگه غرورم اجازه مي داد، هر چي تو دلم بود بهش مي گفتم تا تير خلاص رو بزنم. اما...

به خونه رسيديم. برديا نگه داشت. بي حرف پياده شدم. از دستش به اندازه ي کافي دلخور بود!

دوست نداشتم از دستم ناراحت باشه؛ آروم گفتم:

ــ آروم رانندگي كن.

با تعجب زل زد بهم. اما قبل از اين که حرکتي کنه، من وارد حياط شدم و در رو بستم.

به پذيرايي رفتم. حالم خيلي گرفته بود. با ديدن نيما و ژينوس، فهميدم که مامان مجلس راضي کنون من رو راه انداخته. سلام دادم و خواستم از اين جمع خسته کننده دور بشم، که نريمان گفت:

romangram.com | @romangraam