#غرور_تلخ
#غرور_تلخ_پارت_145
برديا دست هاش رو تو جيب جين خوش رنگش فرو کرد و گفت:
ــ هنوز هم دوستش داري؟
ــ بيشتر از هميشه. آقا برديا؟
ــ هــــــــوم؟
فرزام با صدايي لرزان گفت:
ــ ازدواج که نکرده؟!
برديا نگاهي به صورت فرزام انداخت. پوزخندي زد و گفت:
ــ نه؛ خيالت راحت. نمي دونم چي کارش کردي که بعد از تو، حتي نذاشت کسي بياد خواستگاريش!
فرزام نفس راحتي کشيد. عشق به بنفشه رو راحت مي شد از حرکات و نگاهش خوند. يه لحظه به بنفشه حسوديم شد. خوش به حالش. اگه برديا نصف کارهاي اين فرزام رو مي کرد هم، من خودم رو فداش مي کردم.
ــ يه قرار مي ذارم. مي بينيش، خودت تصميم هات براي آينده رو بهش بگو.
ــ واي! مــــرسي آقا برديا. خيلي مردي!
برديا سرد گفت:
ــ سوار شو بريم.
برديا سوار شد. فرزام هم با خوشحالي سوار شد. ماشين راه افتاد. فرزام انگار تازه من رو ديده بود. رو به برديا گفت:
ــ خانوم، همسرتون هستن؟
سرخ شدم. ته دلم غنج رفت. کاش بودم! برديا خيلي سرد گفت:
ــ نه. دختر خالمه!
" دختر خاله؟!" چقدر از اين نسبت فاميلي متنفر بودم. دوست نداشتم برديا من رو فقط دختر خاله اش بدونه!
بالاخره برديا جايي نگه داشت. فرزام پياده شد و رفت.
برديا نگاه مشکوکي بهم انداخت و گفت:
ــ چرا چيزي نپرسيدي؟ تو دختر فضولي هستي!
ــ فضول تويي! برام مهم نبود.
ــ من اگه تو رو نشناسم، که ديگه هيچي!
با بي قيدي شونه هام رو بالا زدم و گفتم:
ــ بنفشه همه چيز رو بهم گفته بود.
ــ آها! اين رو بگو پس! داشتم کم کم شاخ در مي آوردم که ساکت و بدون کنجکاوي نشستي و صدات هم درنمياد!
ــ مي خواي به بنفشه بگي؟
ــ نگم؟!
ــ نه خب. بايد بدونه! حق داره بدونه فرزام برگشته! اما... به نظرت راست ميگه؟
برديا ماشين رو راه انداخت وگفت:
ــ خيلي صادقانه حرف مي زد. من هم جنس هام رو خوب مي شناسم!
ــ واي! بنفشه چــــي کار مي کنه اگه بفهمه!
ــ چي کار مي کنه؟
ــ من چه بدونم! فقط مي دونم بال در مياره.
romangram.com | @romangraam