#غرور_تلخ
#غرور_تلخ_پارت_144
ــ نريد؛ نريد. خواهش مي کنم.
برديا رو به من گفت:
ــ تو برو تو ماشين!
از لحن آمرانه و خشکش لجم گرفت. به روي خودم نياوردم و همون جا وايسادم.
پسر گفت:
ــ به خدا مزاحم نيستم. مي دونين چقدر دنبالتون گشتم؟ کل تهرون رو گشتم! خيلي عذاب کشيدم.
برديا که معلوم بود خيلي عصبيه، داد زد:
ــ چه عذابي آقاي محترم!؟ تو چرا بايد عذاب بکشي مرد حسابي؟ تو که دل شکوندي و رفتي؛ از چي سوختي؟
پسر با آرامشي که من رو ياد ماني مي انداخت، گفت:
ــ زود قضاوت نکين آقا برديا! حرف هاي من رو هم بشنوين. فکر مي کنيد من دوست داشتم اين جوري بذارم و برم؟ باور کنين براي من سخت تر بود.
قضيه داشت کم کم برام جالب مي شد. اين پسره کي بود؟ برديا چرا اين قدر از ديدنش عصبي شده بود؟!
داشتم تو ذهنم حرف هاي پسره رو تحليل مي کردم، که صداي عصبي و لحن خشک برديا من رو به خودم آورد.
ــ نيلوفر نشنيدي چي گفتم؟ سوار ماشين شو.
از اين که جلوي اون يارو سرم داد مي کشيد، حس کردم به غرورم بر خورده.
ــ چرا بايد سوار بشم؟
برديا کلافه گفت:
ــ با من کل کل نکن!
پسر گفت:
ــ مي شه بريم يه جاي خلوت؟ بايد حرف هام رو بشنوين!
برديا نگاهي از خشم به من انداخت و سوار ماشينش شد. پسر با پررويي جلوي ماشين نشست و من هم عقب جا خوش کردم. اين رو خوب فهميده بودم که برديا تو عصبانيت، خيلي خيلي جذاب تر مي شد. با اين که به همون اندازه هم ترسناک مي شد، اما من دوست داشتم تو اين موقعيت ها فقط نگاهش کنم.
برديا با بي حوصلگيش ماشين رو روند و گفت:
ــ مگه نگفتي حرف داري؟ حرفت رو بزن.
پسر گفت:
ــ من نامرد نيستم. به خدا اون تصويري که ازم تو ذهنتون ساختين، درست نيست. همه اش سوءتفاهمه!
ــ خب مگه ادعا نمي کني که نامردي نکردي؟ پس بگو چرا رفتي؟ حق خواهر من اين بود؟
منظور برديا از خواهرش کي بود؟ بهار؟ بنفشه؟ گوش هام رو تيز کردم.
ــ به خدا من هم بنفشه رو خيلي دوست داشتم و هنوز هم دارم. اصلا به خاطر بنفشه بود که برگشتم ايران! وگرنه من اين جا کاري نداشتم. تموم زندگيِ من لندن بود! برگشتم تا بنفشه رو ببينم!
ــ حرف بزن فرزام! بگو چرا با خواهرم و احساساتش، بازي کردي لعنتي؟ اون خيلي زجر کشيد. خيلي غصه خورد. من شاهد همه ي عذاب کشيدنش بودم. ذره ذره آب شدنش رو خودم ديدم!
پس اين پسره همون فرزام، نقاش عاشق بود؟! واي که اگه بنفشه مي فهميد بالاخره برگشته، بال در مي آورد.
برق چشم هاي بنفشه وقتي داشت از فرزام حرف مي زد، تو ذهنم مجسم شد.
برديا پاش رو رو ترمز گذاشت. ماشين با صداي بلندي ايست کرد. برديا از ماشين پياده شد و به کاپوت تکيه داد.
فرزام هم فوري از ماشين پياده شد و کنار برديا ايستاد. شيشه رو پايين کشيدم تا صداشون رو بشنوم. دوست نداشتم پياده شم و باز هم مورد شماتت برديا و اون نگاه هاي پر از خشمش قرار بگيرم.
ــ مجبور بودم بي خبر برم! پدرم ورشکست شده بود. چند ميليارد بدهي بالا آورده بود. چيزي نمونده بود که طلبکارهاش بندازنش زندان. از من خواست برم لندن، پيش عموم! مي خواست ارث و ميراث پدريش رو از عموم بگيرم. خودش نمي تونست بره. ممنوع الخروج شده بود! برام سخت بود از ايران برم. حداقلش به خاطر بنفشه که کل زندگيم شده بود؛ اما هيچ چاره اي نبود. چشم اميد بابام به من بود! واسه همين بي خبر رفتم. يه بسته و نامه دادم به بنفشه؛ اما هيچ خبري از رفتنم بهش ندادم.
ــ چرا حقيقت رو به بنفشه نگفتي؟
ــ ازش خجالت کشيدم. روم نشد بهش بگم بنفشه منتظرم بمون. معلوم نبود کي برگردم ايران. ازش شرم داشتم که بخوام به پام بشينه. بنفشه موقعيت هاي زياد و خوبي براي ازدواج داشت. دوست نداشتم زندگيش رو پراي من حروم کنه! به خدا براي من سخت تر بود. بهم خيلي سخت گذشت. بالاخره بعد از چند ماه برگشتم ايران. عموم با بدبختي، سهم بابام رو بهش برگردوند. بالاخره حساب هاي بابا صاف شد و افتادم دنبال بنفشه. پيداش نکردم. خطش خاموش بود. دانشگاه هم که ديگه نمي اومد و درسش رو تموم کرده بود. متأسفانه هيچ آدرسي ازش نداشتم. پدرم خونه رو به خاطر بدهي هاش فروخته بود. يه جاي جمع و جور تر زندگي مي کرديم. اين بود که نفهميدم چه بلايي سرم اومد. تا اين که امشب ديدمتون. باور نمي کنيد. حس کردم دنيا رو بهم دادن.
romangram.com | @romangraam