#غرور_تلخ
#غرور_تلخ_پارت_143
ــ شرکت رو تعطيل کردي؟
ــ آره؛ از ديروز تعطيله!
ديگه هيچ حرفي بينمون رد و بدل نشد. وقتي کنارم بود، خيلي آرامش داشتم. با اين که همه اش تلخي بود!
فقط اين وسط، صداي ضبط ماشين سکوت عذاب آورِ ماشين رو مي شکست.
خودت خواستي که من مجبور باشم.
برم جايي که از تو دور باشم.
تو پاي من رو از قلبت بُريدي.
خودت خواستي که من اين جور باشم.
خودت خواستي که احساسم بشه سرد.
خودت خواستي، نمي شه کاري هم کرد.
مي ديدم دارم از چشم هات مي افتم.
مدارا کردم و چيزي نگفتم.
برام بودن تو، بازي نبود و
به اين بازي، دلم راضي نبود و
از اول، آخرش رو مي دونستم.
تو تونستي ولي من نتونستم.
برات بودنِ من، کافي نبود و
حقيقت، اين که مي بافي نبود و
دارم دق مي کنم، از درد دوري.
مي خوام مثل تو شم، اما چه جوري؟
صداي احسان خواجه اميري. تو فضا پخش بود. انگار واقعا سرنوشت من بود! غم تو دلم انبار شد. برديا هم حسابي غرق آهنگ بود. حتي پلک هم نمي زد. رسيديم به داروخونه، يه دفعه يه چيزي يادم افتاد. گفتم:
ــ اين جا نگهدار.
برديا نگاهم کرد و گفت:
ــ چيزي مي خواي؟
ــ آره، پروفن مي خوام براي نوشين.
ــ باشه!
برديا ماشين رو رو به روي داروخونه پارک کرد. در ماشين رو باز کردم، که ديدم برديا هم کمربند ماشين رو باز کرد تا باهام بياد. عاشق اين غيرتش بودم! لبخند رو لب هام نشست.
هم دوش با برديا به سمت داروخونه راه افتادم. تو داروخونه رو صندلي هاي انتظار نشستم. برديا ايستاده بود و با کفشش رو سراميک هاي سفيد و براق کف داروخونه، ضرب گرفته بود.
پسري به برديا نزديک شد.
ــ آقا برديا، شمايين؟
برديا نگاهش رو به چهره ي پسر دوخت. اخم هاش در هم رفت. بدون اين که جوابِ پسره رو بده، بهم نزديک شد و گفت:
ــ نيلوفر، بهتره بريم يه جاي ديگه!
مثل فنر، از جا پريدم. برديا از داروخونه خارج شد. من هم دنبالش و پسر هم دنبال هردومون!
پسر خودش رو به برديا رسوند. جلوش وايساد و گفت:
romangram.com | @romangraam