#غرور_تلخ
#غرور_تلخ_پارت_142

ــ کي به شما گفت؟

ــ نريمان!

لجم گرفت. با عصبانيت گفتم:

ــ پسره ي فضول!

مامان چشم غره اي بهم رفت وگفت:

ــ مگه قرار بود ندونم کي اومده خواستگاري دخترم؟!

ــ قرار بود خودم بهتون بگم.

ــ حالا که فهميدم. به نظر من ماني براي تو بهترين گزينه است!

ــ فعلا نمي خوام در موردش حرف بزنم!

ــ اما من مي خوام يه شب شام دعوتشون کنم اين جا!

کفري شده بودم. من مي خواستم يه جوري جواب منفي ام رو به هستي بگم، اما با اين کارهاي مامان...

ــ مامان باز شما پيله کردين؟ من نمي خوام حرفي زده بشه. نه دلخوشي اي؛ نه اميدي. هيچي!

ــ تو بي عقلي؛ نادوني؛ بچه اي! صلاح خودت رو نمي دوني چيه! ماني هيچ عيب و ايرادي نداره.

با حرص، مثل جت از خونه خارج شدم. با خشم کتوني هام رو پام کردم و از در خونه زدم بيرون.

مي دونستم اين حرف ها پيش مياد. مامان هميشه دوست داشت يه پسري مثل ماني بشه دامادش. کسي که بتونه پزش رو به فاميل بده؛ بتونه با افتخار سرش رو بالا بگيره و بگه داماد من پزشکه! گاهي کارهاي مامان بدجور اعصابم رو خرد مي کرد. از نريمان حرصم گرفته بود که نتونسته بود طاقت بياره و همه چيز رو به مامان گفته بود. حالا من با چه دليلي، ماني رو رد کنم؟ حالا هم که مامان هم طرفدارش بود!

چند ساعتي تو خيابون ها قدم زدم. از چند تا مغازه يه چيزهايي خريده بودم؛ اما هيچ ذوقي براي خريد نداشتم. تا مي ديدم يه مانتويي اندازه ي بدنمه، انتخابش مي کردم و مي خريدمش. حوصله ي وسواس و ذوق به خرج دادن رو نداشتم. اعصابم خيلي مشوش بود.

خيابون ها خيلي شلوغ بود. کنارهاي خيابون تُنگ هاي ماهي هاي قرمز و سبزه هاي خوشگلي که با روبان هاي رنگي تزيين شده بودن، خبر از سال جديد مي داد. سالي که معلوم نبود براي من چطوري باشه. خيلي استرس داشتم. دوست نداشتم حتي اسم ماني رو بشنوم.

تو افکارم غرق بودم و پاکت هاي خريدهام دستم بود که ماشيني جلوي پام ترمز کرد. سرم رو برگردوندم. با کمال ناباوري، برديا رو پشت فرمون ديدم. هر چي غم و غصه و ناراحتي داشتم، کلا رفع شد.

شيشه رو پايين کشيد و نگاهم کرد. پسره ي مغرور، منتظر بود اول من سلام بدم. بگو آخه يه سلام دادن، اين قدر جون کَندن مي خواد؟!

من هم پررو تر و مغرورتر از خودش، خيلي خونسرد فقط نگاهش کردم. وقتي ديد قصد ندارم سلام بدم، جدي شد. اخم هاش در هم رفت و گفت:

ــ سوار شو. مي رسونمت.

اين قدر خسته بودم که حوصله ي تعارف کردن هم نداشتم. در عقب رو باز کردم و راحت جا خوش کردم. اگر چه چشم هاي برديا از فرط تعجب، حسابي گرد شده بود؛ اما مرض داشتم ديگه! اين هم تلافيِ مغرور بازيش!

ــ تو اين شلوغي، بازار چي کار مي كني؟

ــ يه خرده خريد داشتم!

ــ چرا خريدهات رو مي ذاري روزهاي آخر؟

ــ وقت نکرده بودم بيام بازار.

ساکت موند. گفتم:

ــ خاله پري چطوره؟ بنفشه؟ بهار؟

اخم هاش بيشتر در هم رفت. از تو آينه، خوب مي ديدمش. خوب مي دونستم چقدر بدش مياد حال ديگران رو از اون بپرسم. دلم خنک شده بود. حس خوبي داشتم. گاهي حس مي کردم واقعا رواني شدم و جنون دارم.

ديدم بچه ام خيلي ناراحت و افسرده است! واسه همين تصميم گرفتم زياد عذابش ندم.

ــ خودت چرا اومدي بازار؟ خريد داشتي؟

انگار از عوض شدن بحث، خوشحال شد. نفس راحتي کشيد و گفت:

ــ از کتاب فروشي چند تا کتاب خريدم. بين راه تو رو ديدم. اين شد!

ــ واسه عيد مسافرت نميرين؟

ــ نه، گمون نمي کنم.

romangram.com | @romangraam