#غرور_تلخ
#غرور_تلخ_پارت_141
دايي با شرمندگي گفت:
ــ نه پري جان! باور کن يه دفعه اي اتفاق افتاد. يلدا با پسره تو دبي آشنا شد. من هم تاييدش کردم. يه خطبه بينشون خونده شد. همين! ايشاا...براي مراسمش از خجالتتون در ميام!
بنفشه گفت:
ــ چه سوت و کور!
بهار با طعنه گفت:
ــ خلايق، هر چه لايق!
خاله پري چشم غره اي به بهار کرد و رو به دايي گفت:
ــ ايشاا...خوشبخت بشن. پسره چي کاره هست؟
دايي که معلوم بود از حرف بهار رنجيده، با ناراحتي گفت:
ــ کارمندِ بانکه! سه سال از يلدا بزرگتره. پسر خوبيه.
گفتم:
ــ قراره بعد از عروسي، برن خارج؟
دايي پدرام سرش رو به نشونه ي تاييد تکون داد. همه از وابستگيِ زياد دايي به يلدا با خبر بودن. طفلک دايي! غم رو تو چشم هاش مي خوندم.
بهار گفت:
ــ خاله جون، نوشين نيست؟
مامان گفت:
ــ راستش نوشين يه کم سر درد داشت، قرص خورد و گرفت خوابيد. ازتون عذرخواهي کرد.
بنفشه گفت:
ــ ايشاا... خوب مي شه.
نگاهم به برديا افتاد. ساکت و مغموم يه گوشه نشسته بود و نگاهش رو به ليوان چاي روي ميز دوخته بود!
تا آخر شب، من هر کاري کردم برديا نه حرفي زد، نه حتي پوزخند و کنايه اي تحويلم داد. هيچي!دلم خيلي گرفت. حتي ديگه حاضر نبود بهم طعنه بزنه!
اون شب مطمئن شدم که برديا دوستم نداره. اگه دوستم داشت، اون شب اون طوري بُق نمي کرد رو مبل.
يه هفته گذشت. کم کم حال و هواي عيد، تو کل خونه و کوچه و خيابون پيچيده بود. اواخر اسفند بود و چند روزي تا سال جديد باقي مونده بود. خريدهاي من هم شروع شده بود. حاضر شدم تا برم خريد. نوشين خونه نبود. هستي هم با نريمان بيرون بود. مجبور بودم خودم تنهايي برم.
به پذيرايي رفتم. مامان رو مبل نشسته بود و داشت تلويزيون مي ديد.
ــ مامان؟
ــ چيه؟
ــ پول لباسم رو کجا گذاشتين؟
ــ رو کمده!
به سمت کمد رفتم. پريدم و پول رو برداشتم. از ديدن تراول ها لبخند پهني رو لب هام نشست.
ــ نيلوفر، نري جنس هاي بنجل بخريا! برو جنس خوب بخر. پول زياد برات گذاشتم کنار، تا يه چيز به درد بخور بخري!
خوب معنيِ چيز به درد بخور رو مي فهميدم. يعني کوتاه، تنگ و رنگ هاي جيغ نباشه! من هم مثل دختراي خوب و حرف گوش کن، به خاطر اين که مامان بهم گير نده، چشم بلند بالايي گفتم.
داشتم زيپ کيف پولم رو مي بستم که مامان گفت:
ــ ماني پسر خيلي خوبيه! آرزوي هر دختريه.
شوکه شدم. چه ربطي داشت؟ اي هستي دهن لق! آخرش نتونست جلوي اون زبونش رو بگيره ها.
romangram.com | @romangraam