#غرور_تلخ
#غرور_تلخ_پارت_139


ــ خب، چي شد؟

ــ ناراحت بود. مي گفت از رفتارهاي خودش و دخترش شرمنده است؛ اما حميرا عوض نشده. صداي غرغرهاش از پشت تلفن مي اومد. مدام حميرا مي گفت که زني که اهل قهر کردنه، زن زندگي نيست و از اين اراجيف!

ــ چه پررو! حالا آخرش؟

ــ نمي دونم. فعلا که هيچي. بهتره باز هم فکرهاشون رو بکنن.

ــ يعني اگه نشه، طلاق؟!

ــ زبونت رو گاز بگير دختر. خدا نکنه!

سکوت کردم و رفتم تو فکر. مامان گفت:

ــ راستي نيلوفر! دايي پدرام و خاله پري قراره شام بيان اين جا.

ــ شام؟!

ــ آره ديگه.

ــ باز شما مهمون دعوت کردين؟

ــ وا! غريبه که نيستتن!

ــ خسته شدم از بس مهمون دعوت کردين.

ــ خبه حالا! پاشو خجالت بکش. حالا هر کي ندونه، فکر مي کنه چقدر هم تو خونه کار مي کني!

اصلا اعصاب غرغرهاي مامان رو نداشتم. به اتاقم پناه بردم. دلم نمي خواست برديا رو ببينم. هنوز بابت اون شب، از دستش عصبي بودم. هستي زودتر از بقيه ي مهمون ها اومد خونه مون! از بس مي اومد خونه مون، ديگه دلم براش تنگ نمي شد!

هستي يه بلوز آستين سه ربع قرمز رنگ پوشيده بود. رنگ قرمز به صورت سفيدش خيلي مي اومد.

تو آشپزخونه داشتم سالاد درست مي کردم، که هستي بهم نزديك شد.

ــ نيلو؟

ــ ها؟

ــ تو چرا ازدواج نمي کني؟ باور کن اين قدر ازدواج خوبه. از تنهايي هم در مياي!

ــ اي بابا! چه خبره همه دوست دارن من رو شوهر بدن؟ ديوار کوتاه تر از من نبود؟

ــ من براي خودت ميگم خره! بَده زود سر و سامون مي گيري؟

ــ کو شــــــــوهر؟

ــ تو بله رو بگو، اون با من. يه مورد خوب و اوکازيون برات سراغ دارم!

چشم هام رو ريز کردم، تو صورت هستي نگاه کردم و گفت:

ــ اوي مارمولک! طرف کي هست حالا؟

هستي ريز خنديد و گفت:

ــ غريبه نيست عزيزم.

با حرص گفتم:

ــ باز تو پليس بازيت گل کرد؟ به خدا نگي، موهات رو دونه دونه مي کَنما!

ــ باشه بابا، سگ نشو، اما لطفا فکر بد نکن. اون هميشه پاک نگاهت مي کرده!

ــ خب حالا. معرفي کن اين آقاي عاشق پيشه رو.

چشم هام رو به دهن هستي دوختم. هستي بدون مقدمه چيني گفت:

ــ ماني.


romangram.com | @romangraam