#غرور_تلخ
#غرور_تلخ_پارت_138

ــ نه خير. داري بهونه مياري. داري کارهاي زشتِ اون خواهر بي چشم و روت رو توجيه مي کني. چرا جلوش واينستادي؟ مگه خير سرم شوهرم نيستي؟ چرا ازم دفاع نکردي؟ اگه الآن که نامزديم جلوش رو نگيري، بعدها که فاتحه ام خونده است.

_ ...

ــ ببين حميد، من حرفم رو زدم. يا زبونش رو قيچي مي کنه يا من و تو هيچ نسبتي با هم نداريم.

_ ...

ــ آره حرف آخرمه!

صداي کوبيده شدن چيزي به ديوار و شکسته شدنش به گوشم رسيد. در زدم و وارد شدم.

نوشين لبه ي تختش نشسته بود و سرش رو بين دست هاش حبس کرده بود. محتويات گوشيِ بيچاره اش کلا ريخته بود بيرون. پس گوشيش رو کوبونده بوده به ديوار؟! کادوي حميد بود. يه گلکسي مامان! هميشه براي به دست آوردنش کلي نقشه مي کشيدم؛ حتي گاهي هم نقشه هاي گانگستري مي کشيدم تا صاحبش بشم! حالا وقتي روياها و آرزوهام رو نقش بر زمين مي ديدم، افسوس مي خوردم!

نوشين نگاهم کرد. چون ساکت بودم، با لحن کلافه اي گفت:

ــ کاري داشتي؟

نگاهم رو از گلکسي ناز و خرد شده گرفتم و به نوشين زل زدم. رد اشک هاش رو صورت سفيدش معلوم بود!

ــ خوبي؟

نگاه عاقل اندر سفيهي بهم انداخت و گفت:

ــ خيلي! مي بيني که! با دُمم دارم گردو مي شکنم!

از سوال بي ربطم لجم گرفت. نزديکش نشستم و گونه اش رو آروم نوازش کردم و گفتم:

ــ چرا اين قدر خودت رو اذيت مي کني؟

ــ حالا خوبه ديدي اون شب، حميرا چه حرف هايي زدا!

ــ تو مي خواي با حميرا عروسي کني يا حميد؟

ــ براي من، خونواده ي حميد خيلي مهمن! اون بايد حد و حدود خودش رو بشناسه! اون شب هم جوابش رو ندادم چون به مامان قول داده بودم بهشون توهيني نکنم؛ وگرنه خوب مي تونستم زبونش رو قيچي کنم!

ــ ايشاا...عروسي مي کنين و همه ي اين مشکلات حل مي شه!

نوشين نفسش رو پر صدا بيرون داد و گفت:

ــ من مطمئنم ازدواج هم کنيم، باز نوکِ اون حميرا تو زندگيمونه!

بغض کرد و ادامه داد:

ــ دارم خفه مي شم نيلوفر! خسته شدم از بس به خاطر اون خواهر بي شعورش سر حميد داد و هوار راه انداختم و از خودم روندمش!

ــ بيچاره آقا حميد! يه طرف قضيه زنشه و طرف ديگه خواهر و مادرش! اون اين وسط خيلي عذاب مي کشه!

نوشين نگاهم کرد، اشک تو چشم هاش حلقه زده بود. با بغض گفت:

ــ من زجر نمي کشم؟ به خدا خسته ام. بُريدم نيلوفر! هر وقت ميرم خونه ي حميد، حميرا کلي طعنه بارم مي کنه!

گريه کرد. مامان اومد تو اتاق. گفت:

ــ تو چته نوشين؟ سه روزه خودت رو حبس کردي تو اتاقت؛ که چي بشه؟ معجزه بشه؟

نوشين با هق هق گفت:

ــ من حميد رو نمي خوام مامان. اگه بخواد باز هم عين ماست بشينه و طعنه هاي خواهرش رو نگاه کنه؛ نمي خوامش. دوستش ندارم!

مامان سرنوشين رو به سينه اش چسبوند تا آروم بشه. من هم ديگه موندن رو جايز ندونستم و از اتاق نوشين خارج شدم.

يه هفته گذشت. نوشين تو اين يه هفته، از اتاقش بيرون نيومده بود. تاريخ مراسم عروسي هم که هي عقب مي افتاد. خيلي نگران حال نوشين بودم.

روي مبل لم دادم. مامان بعد از بيست دقيقه حرف زدن با تلفن، گوشي رو قطع کرد. چهره اش ناراحت به نظر مي رسيد. پرسيدم:

ــ با کي حرف مي زدين؟

ــ با مامانِ حميد!

romangram.com | @romangraam