#غرور_تلخ
#غرور_تلخ_پارت_137
حس مي کردم مي خواد چيزي بگه و اين پا و اون پا مي کنه. يه لحظه مي خواست بگه و لبش رو با زبونش خيس مي کرد تا بگه؛ اما زود زبونش رو گاز مي گرفت و بي خيالش مي شد. حسابي زير نظر گرفته بودمش!
ــ آقا ماني؟
بيچاره انگار اسم عزراييل رو جلوش آورده بودم، چنان تکاني خورد که حس کردم الآن مي ميره و خونش مي افته گردنم!
ــ بله؟
ــ چيزي مي خواين بگين؟
بيچاره از هوش و ذکاوتم کفش بريده بود.
ــ چطور؟
ــ آخه حس کردم حرفي رو مي خواين بزنين ولي روتون نمي شه بگيد!
ماني لبخندي زد و گفت:
ــ حق با شماست. مي خواستم يه مطلبي رو به عرضتون برسونم!
ــ بفرماييد. گوش ميدم!
خيلي مِن مِن کرد. آخرش هم من رو رسوند و گفت که عجله داره و يه روز ديگه باهام حرف مي زنه!
از اين لوس بازي ها خوشم نمي اومد. خب مي مردي بگي چه مرگته؟! اوه! بي ادب شدما!
هر چند ماني چند روزي بود مشکوک مي زد، اما برام مهم نبود.
به خونه رفتم. مامان مشغول شستن سبزي تو سينک ظرفشويي بود.
ــ ســـــــــــــلام ماماني.
مامان برگشت عقب و نگاهم کرد. لبخندي زد و گفت:
ــ سلام. خوبي؟ خسته نباشي.
کوله پشتي آديداسم رو شوت کردم رو مبل و گفتم:
ــ مرسي. خوبم فقط خيلي خسته ام. نوشين کو؟
مامان همون طور که پشتش بهم بود و داشت با سبزي ها ور مي رفت، گفت:
ــ مي خواستي کجا باشه؟ از صبح چپيده تو اتاقش و بيرون نيومده. نهار هم نخورده!
ــ واسه چي؟
ــ واسه اون شب ناراحته! ميگه حميرا حق توهين کردن بهم رو نداشته!
حق هم داشت. بيچاره خواهرم! خاطرات اون شب کذايي که خونواده ي حميد خونه مون بودن، تو ذهنم مرور شد.
حميرا دختري گندمي با موهاي مشکي بود. حدودا بيست و شش سالش بود و ازدواج کرده بود.
اون شب من تازه فهميدم که خواهر بيچارم چي مي کشه از دست اين قوم مغول و بيچاره اصلا اغراق نکرده.
اون شب حميرا اون روي واقعيش رو به همه نشون داد. اخم هاش در هم بود. اصلا نوشين رو آدم حساب نمي کرد. وقتي حرف هاي کليشه اي تموم شد و حرف ازدواج نوشين و حميد پيش کشيده شد، با لحن زننده و قبيحي گفت:
ــ حالا چه عجله ايه؟ داداشم بايد بيشتر فکر کنه. شايد زد و يه کم خون به مغزش رسيد و نرفت تو اين چاله اي که براش کَندن!
بيچاره مامان حميد سرخ شد و کلي حرف زد، تا حرف زشت دختر لــوسش رو جبران کنه؛ اما خب نوشين شده بود يه گوله ي آتيش، کارد مي زدي خونش در نمي اومد. خيلي عصبي بود. صورتش از فرط خشم قرمز شده بود. اگه مامان ازش قول نگرفته بود که ساکت باشه، قطعا گيس هاي حميرا رو مي کشد و داغونش مي کرد.
تا آخر شب، حميرا هر چي کنايه و طعنه دلش خواست، راحت زد و نوشينِ بيچاره خودخوري کرد و با نگاهش، براي حميد بدبخت خط و نشون کشيد. يه لحظه دلم به حال حميد پرپر شد. بيچاره اين قدر از حرف هاي خواهرش عصبي بود که سرش رو انداخته بود پايين و کم مونده بود با سر بره تو زمين!
بر عکس حميرا، شوهرش خيلي مرد آروم و ساکتي بود؛ حتي به حميرا علني تذکر مي داد که بس کنه؛ اما کو گوش شنوا؟! خلاصه اون شب قرار گذاشته شد که هفته ي ديگه عروسيشون برگزار بشه. هر چند کل مهموني رو حميرا به عزا و سوگواري تبديل کرده بود. به محض رفتنشون، نوشين به اتاقش رفت و در رو محکم به هم کوبيد. بيچاره حق داشت! نريمان که خيلي ناراحت بود و مدام به زمين و زمان فحش مي داد. مامان هم که ناراحتي از تو چشم هاش موج مي زد. اون شب زحمت شستن ظرف ها به گردن منِ بيچاره افتاد. کمرم درد گرفت. از بس ظرف ها زياد بود، آخرهاش ديگه چشم هام سياهي مي رفت.
از فکر اون شب بيرون اومدم و به سمت اتاق نوشين رفتم. با اين که هميشه با هم مي جنگيديم، اما دلم براش مي سوخت. هر چي بود خواهرم بود!
صداي بلند بلند حرف زدن نوشين با کسي به گوشم رسيد. انگار داشت با تلفن حرف مي زد.
romangram.com | @romangraam