#غرور_تلخ
#غرور_تلخ_پارت_136
از در دانشگاه خارج شدم. خيلي خسته بودم. اصلا حوصله نداشتم تو صف تاکسي وايسم. صفش از صف نونوايي هم شلوغ تر بود. هوا سرد بود و من تو پليورم، تقريبا گم شده بودم! آروم آروم داشتم خودم رو به صف طويل تاکسي مي رسوندم که بوق ممتد ماشيني، اعصابم رو خرد کرد.
برگشتم عقب تا سرش داد بزنم که چهره ي دل نشين ماني رو ديدم. دهنم رو زود بستم.
ــ سلام نيلوفر خانوم.
دهنم رو تکون دادم و گفتم:
ــ اِ؟ شمايين؟ سلام آقا ماني.
ــ ببخشيد بي موقع مزاحمتون شدم.
اَه. خب يه بار بگو بيا سوارت کنم ديگه. مردم تو اين سرما! اين قدر لفظ قلم حرف مي زنه، تا بيفتم از سرما بي هوش بشم. دلش خنک شه ها!
ــ نه، خواهش مي کنم.
ــ تشريف مي بريد خونه؟
پَ نَ پَ تشريف مي برم لونه!
ــ بله با اجازه تون.
ــ سوار شيد مي رسونمتون.
قند تو دلم آب شد. از شر صف طويلِ تاکسي راحت شده بودم، اما خب از اون دخترهايي نبودم که زود قبول کنم.
با ترس و ترديد گفتم:
ــ نه ممنون. مزاحم شما نمي شم.
اين جمله رو با نوعي مظلوميت پسر خر کن، گفتم تا من رو سوار کنه و پشيمون نشه!
چشم هاش مي خنديد. با متانت خاصي گفت:
ــ نه اختيار دارين. سوار شيد!
ديگه اصراري نکردم و مثل جت، جلو نشستم.
بوي عطر خنکش فضاي کل ماشين رو پر کرده بود. حس خوبي بهم دست داده بود. آهنگ خيلي ملايمي از مازيار فلاحي هم در حال پخش بود.
يه کم از دانشگاه فاصله گرفتيم كه مشکوک شدم. ماني چرا اومده بود دانشگاه؟ هستي که ديگه کلا دانشگاه نمياد! راهش هم با بيمارستانش، اصلا هر جور حساب کني يکي نيست!
داشتم به اين چيزها فکر مي کردم و کار آگاه بازيم گل کرده بود که صداي مهربون ماني من رو از افکارم جدا کرد.
ــ خب، امروز دانشگاه چطور بود؟
خواستم بگم "خوب بود، سلام رسوند"، اما اگه باهاش شوخي مي کردم، پررو مي شد. خيلي جدي گفتم:
ــ اِي، بد نبود!
ــ جاي هستي خالي نيست؟
ــ اون که بدجــــــور! بي شــــــعور! فکر نمي کردم اين قدر دلم براش تنگ بشه! راستي هستي چطوره؟
ماني لبخندي زد و گفت:
ــ زن داداش شما است، از من سراغش رو مي پرسين؟
لــــــوس! شوخي هاش هم مثل خودش پاستوريزه و بي نمک بود!
ــ هستي هم خوبه! به سلامتي هفته ي ديگه عروسيِ نوشين خانومه؟
ــ بله. البته فعلا قطعي نشده.
ــ به سلامتي.
ــ مرسي!
از حرف ها و تعارف هاش داشت خونم به جوش مي اومد. اَه! خب حرف نزن؛ راحت!
romangram.com | @romangraam