#غرور_تلخ
#غرور_تلخ_پارت_135
ــ شايد از نظر شما شعار باشه اما من صادقانه جوابتون رو دادم. من اون قدر هم آدم بي جنبه و بي ظرفيتي نيستم که تا چشمم به پول اين شغل بخوره، يادم بره چي بودم و از چي به اين جا رسيدم!
اين آرامش و صادقانه جواب دادنِ ماني من رو مسحور خودش کرده بود. در مقابل طعنه ها و حرف هاي ناخوشايند برديا با کمال آرامش و لبخند نازش جواب مي داد. برديا که از عصبي کردنِ ماني دست کشيده بود و شکست خورده بود، ديگه حرفي نزد و ساکت به گل هاي فرش نگاه کرد. داشت حرف هاي ماني رو تحليل مي کرد.
اون شب کلا برديا يه نگاه مهربون و خالي از طعنه و سرزنش هم بهم نکرد. اصلا باهام حرف نزد، حتي سر ميز شام هم با اين که نوشابه مي خواست و پارچ نوشابه به من نزديک بود، حاضر شده بود خودش بلند بشه و تقريبا ميز رو دور بزنه، تا اين که به من بگه براش نوشابه بريزم. غرور اين پسر حسابي من رو کفري کرده بود. تــــــا اين حد ديگه؟!
آخر شب شد و ماني و آقاي پرور و هستي از جا بلند شدن. ماني نزديکم ايستاد و گفت:
ــ شب خيلي خوبي بود نيلوفر خانوم! اميدوارم باز هم سعادت داشته باشم که ببينمتون. شب خوش!
در برابر اين همه مهر و محبت ماني خشکم زده بود و فقط تونستم آهسته بگم:
ــ شب بخير!
زبونم ديگه کاراييش رو از دست داده بود! اون ها رفتن. برديا هم کت اسپورتش رو پوشيد و گفت:
ــ خاله جون، من هم ديگه رفع زحمت مي کنم! دير وقته، صبح زود بايد بلند شم!
مامان با لخند گفت:
ــ به سلامت خاله جان! خوب بخوابي!
مامان پيشونيِ برديا رو آروم و نرم ب*و*سيد.
برديا لبخندي زد و از مامان تشکر کرد. من براي بدرقه اش به کوچه رفتم! نريمان خداحافظي کرد و زودتر به اتاقش رفت. من و برديا تنها بوديم. هوا خنک بود و موهام رو از زير شال به حرکت در مي آورد.
برديا قبل از اين که سوار مزدا 3 خوشگلش بشه، گفت:
ــ امشب خيلي شيرين زبون شده بوديا!
اخم هام ناخواسته رفت تو هم! کنايه اش رو خوب گرفتم.
ــ چرا اخم هات واسه منه و خوش و بش و هر هر و کرکرات مال آقا مانيه؟!
تنم يخ کرد. تموم حواسش پيش من و اون جوک ماني و خنده هاي من بود. کاش دهنم رو مي بستم و اون طوري نمي خنديدم!
لجم گرفت و با حرص گفتم:
ــ من با آدم ها مثل خودشون رفتار مي کنم.
برديا که از حاضر جوابيم کفري شده بود، دندون هاش رو محکم به هم فشار داد و گفت:
ــ زبون دراز! نيلوفر، ديدت رو عوض کن!
يکي از ابروهام رو بالا زدم و گفتم:
ــ منظور؟
ــ ماني اوني نيست که تو ذهنته!
ــ تو ذهن من چيه؟
ــ خودت بهتر مي دوني!
دوست داشتم وادارش کنم حرف دلش رو بزنه.
ــ از چي ناراحتي؟
در ماشينش رو باز کرد و با لحني خشک گفت:
ــ از چيزي که تو راحتي!
مثل گيج ها نگاهش کردم اما فرصت هيچ حرفي رو بهم نداد و پاش رو گذاشت رو پدال گاز و رفت.
مات و مبهوت به گم شدن ماشينش تو کوچه خيره شدم. چرا درست مثل آدم، حرفش رو نمي زد؟ اين قدر براش سخت بود؟
فصل دوازدهم
romangram.com | @romangraam