#غرور_تلخ
#غرور_تلخ_پارت_134
ــ چرا نوشين واسه خودش عجول نيست؟
اوه؛ اوه! تا اين حرف از دهنم در اومد، چشم هاي دو نفر با کلي سرزنش و تهديد و خشم، بهم زل زد.
مامان و نوشين داشتن با چشم هاشون من رو له مي کردن. لعنت فرستادم به دهن مبارکم که بي موقع باز شد!
لبم رو گاز گرفتم و به خاطر اين که گند کاريم رو يه جوري حل کنم، گفتم:
ــ البته خوبيِ رابطه ي نوشين و حميد آقا اينه که حسابي از هم شناخت پيدا کردن و مي تونن اگه اخلاقِ طرفشون رو دوست ندارن، به هم بزنن!
اخم هاي نوشين بيشتر در هم رفت. مثل اين که راضيش نکرده بودم. خواستم دوباره حرفي بزنم، تا اين اخم هاي مثل شمشيرِ نوشين وا بشه که نگاهم با نگاه مامان تلاقي کرد. يعني اگه يه حرف ديگه بزني، آخر شب حسابت رو مي رسم. به خاطر همين کلا خفه شدم!
ماني يه طور خاصي نگاهم مي کرد. حس مي کردم نگاه هاش فرق کرده و با منظور خاصي نگاهم مي کنه.
وقتي بهم نگاه مي کرد، يه لبخند مهربون هم گوشه ي لبش معلوم بود؛ حتي وقتي سرگرمِ جمع کردن بشقاب هاي ميوه از روي عسلي بودم، هم سنگيني نگاه هاش رو روي خودم حس مي کردم و کمي معذبم مي کرد.
همين نگاه هاش دلم رو مي لرزوند. من انتظار اين محبت ها و نگاه هاي مهربون رو از طرف برديا داشتم، نه ماني! من تشنه ي اين نگاه ها و مهربوني ها از طرف برديا بودم، نه ماني! شايد اگه برديا تو زندگيم نبود، عاشق ماني مي شدم. چون هم جذاب بود، هم همه ي شرايطش عالي بود! اما برديا هيچ جايي تو قلبم براي ماني نذاشته بود. هر وقت نگاه هاي پُر رمز و راز ماني و لبخندهاي مرموزش رو مي ديدم ناخودآگاه نگاهم روي چهره ي عب*و*س و قرمز شده ي برديا ثابت مي موند. کاملا مشخص بود که اصلا از حضور ماني راضي نيست و يه ثانيه هم اخم هاش از هم وا نمي شد. من هم به بهانه هاي مختلف خودم رو تو آشپزخونه مشغول مي کردم تا از نگاه هاي با منظورِ ماني و اخم هاي در هم رفته ي برديا نجات پيدا کنم.
مشغول تزيين ژله با ميوه هاي خرد شده بودم، که هستي کنارم ايستاد.
ــ کجايي تو بابا نيلو؟ دو ساعته چپيدي تو آشپزخونه ها.
ــ مي بيني که کار دارم!
ــ کمک نمي خواي؟
ــ نه. تو برو پيش شوهر جونت که فرار نکنه يه وقت!
هستي لپم رو کشيد و گفت:
ــ باشه حسود خانــــــوم! اما وجود تو امشب ضروري تر از منه!
چشم هام رو ريز کردم و تو چشم هاي ناز هستي زل زدم و گفتم:
ــ اوي! دخترکم حرف هات بو داره ها!
هستي لبخندي زد. با شيطنت نگاهم کرد و گفت:
ــ کاش اجازه داشتم بگم!
قبل از اين که بخوام سؤال ديگه اي بپرسم، از آشپزخونه رفت. هستي هميشه دختر مرموزي بود. چيزي رو که نمي خواست بگه، جونت هم بالا مي اومد، تا خودش نمي خواست، نمي گفت.
ديگه هيچ کاري تو آشپزخونه نمونده بود. با ناراحتي وارد پذيرايي شدم. کنار هستي و دور از ماني نشستم.
نريمان رو به ماني گفت:
ــ خب ماني جان، از کارهات بگو؟ کارت سخته؛ نه؟ من تو دبيرستان يه معلم شيمي داشتم که هميشه مي گفت اگه مي خواين پزشک بشين، حتما بايد پشتکار داشته باشين. چون راه پزشک شدن خيلي سخته و هر کسي نمي تونه سختي هاش رو تحمل کنه؛ مگه کسي که عاشق پزشکي باشه.
ماني لبخندي زد و گفت:
ــ کاملا درسته. پزشکي شغل سختيه اما خب براي مني که عاشق شغلم هستم، لذت بخش ترين شغلِ دنيا است. بايد شيفته ي پزشکي باشي تا سختي هاش هم تحمل کني. من با همه سختي ها و شرايطش کنار اومدم. البته اين هم بگم خيلي پيش اومده که از سختي و خستگيِ زياد صد بار خودم رو لعنت کردم که چرا اومدم تو اين رشته! ريسک زيادي داره. اما خب يه مدت که مي گذره، مي بينم عشقم بيشتر از خستگيمه!
برديا با پوزخند گفت:
ــ حالا به چي رسيدين؟ منظورم اينه که اون همه سختي کشيدين، الآن ارزشش رو داشته؟
تنم لرزيد. اين برديا تازه کينه اش قل زده بود. خدا امشب رو به خير کنه!
ماني با همون آرامشي که فقط مخصوص خودش بود و برديا رو با اين آرامشش، بيشتر از حرف هاي کنايه دار آتيش مي زد، گفت:
ــ من از جايگاهي که الآن توش هستم خيلي راضيم و از نظر خودم تموم سختي هايي که تحمل کردم ارزش اين رضايت رو داشته! من با شغلم آرامش دارم و به نظرم اوج خوشبختيه که يه آدم از شغلش راضي باشه و وقتي سرِ کارشه، از همه چيز کارش لذت ببره. الآن من با آدم هايي سر و کار دارم که به من و تخصصم نياز دارن؛ اميدشون اول به خدا است و بعد هم به من و تخصصم! اين برام يه غروره خاصي مياره. البته اين هم بگم من اهل غرور نيستم. کلا با غرور غريبه ام. آقا برديا اين حسِ خيلي قشنگيه. شما شرايط من رو درک نمي کنيد، اما من يه لبخند مريضم رو به صد تا پول و رفاه نميدم. اون لبخندشون برام با ارزش تر از هر چيزيه.
برديا با همون پوزخند مسخره اش که حرص من يکي رو در مي آورد، گفت:
ــ البته همه ي اين حرف ها شعاره! پولي که تو پزشکي هست، بيشتر از حس انسان دوستي و لبخندهاي مريض ها به دل آدم مي شينه!
لجم گرفت. خيلي رک و راحت ماني رو هدف قرار گرفته بود و بسته بودش به رگبار!
ماني گفت:
romangram.com | @romangraam