#غرور_تلخ
#غرور_تلخ_پارت_133
ــ از چهره تون کاملا معلومه که چقدر خسته اين!
ماني چشم هاش رو گرد کرد و با يه لحن عجيب و خاص گفت:
ــ اِ؟ کاش از تو صورتم خيلي چيزها رو مي خوندين!
گيج و منگ نگاهش کردم. تا حرفش رو کامل کنه يا توضيح بيشتري بده اما هيچي نگفت. خواستم سؤال بپرسم که با ورود برديا و نريمان به پذيرايي، حرفم تو دهنم موند.
برديا اول از همه به ماني نگاه کرد و اخم هاش درهم رفت. وقتي به نرديکيِ فاصله ي نشستن ما نگاه کرد، حس کردم اگه کسي نبود قطعا دو تا فحش خوشگل بارم مي کرد.
همه رو مبل نشستيم. آقاي پرور رو به برديا گفت:
ــ خيلي خوشبختم آقا برديا که دوباره زيارتتون مي کنم!
برديا لبخندي زد و آهسته و خشک تشکر کرد.
نريمان کتش رو در آورد و گفت:
ــ پدر جان خيلي خوشحال شدم امشب اين جا ديدمتون!
آقاي پرور که از حرف نريمان حسابي خوشحال شده بود، گفت:
ــ همين که لبخند رو رو لب هاي دخترم آوردي، يه دنيا ارزش داره! براتون آرزو دارم تا آخر عمرتون کنار هم، عاشق هم بمونين!
نوشين که از ديدنِ اين همه شعور و فهم آقاي پرور، جا خورده بود، گفت:
ــ واقعا هستي جان پدر فهميده اي داره.
آقاي پرور تشکر کرد. چه نوشابه اي باز مي کردن اين ها براي هم!
جمع دو تا، دو تا شد و هر کسي با ب*غ*ل دستيش حرف مي زد.
ماني رو به من گفت:
ــ شما که قصد ندارين مثل هستيِ کم عقل، قيد درس رو بزنين؟
به برديا ناخواسته نگاه کردم. نريمان داشت باهاش حرف مي زد، اما تموم هوش و حواسش پيش حرف هاي من و ماني بود. بيچاره گردنش درد گرفت از بس به ما نگاه کرد و سرش رو کج کرد.
لبخند کم رنگي زدم و گفتم:
ــ نه من مصمم تر از هستي براي درس خوندنم! هستي تا حالا هم با زور من مي خوند. هميشه تق و لق مي اومد دانشگاه! من هميشه جدي تر از هستي درس مي خوندم!
ــ خيلي خوبه! من که نتونستم حريفِ هستي بشم!
هستي با غرولند گفت:
ــ اِ! داداشي باز شروع کردي؟ من که گفتم نمي خوام ادامه بدم!
ماني با خنده گفت:
ــ اوه، اوه! باشه بابا؛ تسليم!
نوشين با صدايي رسا گفت:
ــ آقاي پرور، شما دوست ندارين هستي و نريمان زودتر برن پي زندگيشون؟
همه از سؤال ناگهاني و يه دفعه اي نوشين جا خورديم. خوب مي دونستم اين حرفش به خاطرِ دعواش با حميد بوده و مي خواسته داغ دلش رو تازه کنه!
آقاي پرور لبخند مليحي زد و گفت:
ــ ما که از خدامونه نوشين خانوم! کي از زودتر سر و سامون گرفتنِ دخترش بدش مياد؟ اما خب بايد شرايطش جور شه.
مامان که از دست نوشين داشت جلز و ولز مي کرد، با دستپاچگي گفت:
ــ حق با آقاي پروره! اين نوشين يه کم عجوله؛ وگرنه حالا براي هستي و نريمان وقت هست!
گفتم:
romangram.com | @romangraam