#غرور_تلخ
#غرور_تلخ_پارت_132
ــ چه عجب! نگفتي اتفاقا بهترين غذا است، به خاطر اين که حال برديا رو بگيري!
گفتم:
ــ ديگه پسر خالمه ديگه. چي کارش کنم؟!
تازگي ها همه پيله کرده بودن رو من و حساسيت هام به برديا!
مامان گفت:
ــ من ميرم استراحت کنم! بذار نوشين هم يه کم بخوابه. شما هم استراحت کنين!
مامان رفت.
گفتم:
ــ ماني مي تونه شام بياد؟
هستي با شيطنت خاصي گفت:
ــ اگه بفهمه اين جا دعوته، با سر مياد!
نمي دونم چرا تازگي ها چرا اين قدر با منظور و تکون دادن سر و حرکات عجيب غريب حرف مي زد. برام زياد هم مهم نبود. واسه همين ازش سؤالي نکردم. اصلا دوست نداشتم برخورد اون شبِ بله برونِ هستي تکرار بشه! از کنايه هاي برديا و آرامشِ نسبيِ ماني تو جواب دادن مي ترسيدم.
شب شد. آقاي پرور و ماني هم اومدن اما هما چون شهرستان بود، تو جمع حضور نداشت. البته حضورش هم زياد مهم نبود. يه بچه ي دوازده ساله چه لزومي داشت که حتما تو اين مهموني باشه؟!
ماني تيپ آراسته و مرتب هميشگيش رو داشت. اگر چه آثار خستگي و کم خوابي تو چشم هاي يشمي رنگش موج مي زد، اما همون لبخند ناز و جذاب رو لب هاش بود و حتي لحظه اي هم از رو لب هاش محو نمي شد.
من يه تونيک بنفش رنگ با شال حرير صورتي رنگي پوشيده بودم. خيلي ملايم هم آرايش کردم!
آقاي پرور و مامان مشغول حرف زدن بودن. نوشين که خيلي عنق بود، گوشه اي تنها و ساکت نشسته بود!
من هم ترجيح مي دادم تا اطلاع ثانوي سر به سر نوشين نذارم!
هستي رو به من گفت:
ــ نيلو، دير نکردن؟
ــ کي ها؟
ــ نريمان و برديا ديگه.
ــ آها. نه بابا! تازه سر شبه. ميان.
ماني لبخندي زد و گفت:
ــ خواهر کوچيکه! معلومه حسابي دلت پيشِ نريمانه ها!
هستي با ناز دخترونه اي گفت:
ــ اون از من عاشق تره!
با خنده گفتم:
ــ اون که صد در صد!
بعد از يه ساعت، صداي آيفون اومد. انگار بهترين صداي زندگيم رو شنيدم. لبخند پهني رو لب هام نشست.
دلم براش تنگ شده بود. بودن در کنار ماني برام خسته کننده بود! اما تا برديا مي اومد هر چي خوشحالي بود، تو دلم انبار مي شد.
هستي زودتر از من براي باز کردن در اقدام کرد. کلي تو دلم بهش فحش و بد و بيراه گفتم.
رو به ماني گفتم:
ــ از هستي شنيدم سرتون خيلي شلوغه و کارهاتون زياد شده!
ماني لبخند زد و گفت:
ــ آره. دو، سه روزه خيلي سرم شلوغه و وقت نمي کنم زياد برم خونه!
romangram.com | @romangraam