#غرور_تلخ
#غرور_تلخ_پارت_131
ــ خب اين طبيعيه! حميد پدر نداشته. از بچگي بدون پدربزرگ شده و زير پر و بال مامانش بوده. بايد هم مامانش رو بخواد و بهش وابسته باشه!
نوشين با حرص گفت:
ــ نه اون قدري که مامانش رو به زنش ترجيح بده!
مامان گفت:
ــ مگه حرفي پيش اومده؟
نوشين که انگار تازه زخم دلش سر باز کرده بود، با بغض گفت:
ــ بهش ميگم بريم بيرون، ميگه نه کار دارم، مي خوام مامان رو ببرم دکتر. ميگم باشه ببرش دکتر، بعد که اومدي ميريم. ميگه نه، ديگه مامان خواسته پيشش بمونم، تا حالش خوب شه! اين درسته؟
گفتم:
ــ خب يه امروز رو به مامانش قرضش بده!
نوشين گفت:
ــ نه خيرم. بحث اين حرف ها نيست! اون مامانِ مارمولکش اصلا دوست نداره حميد با من جايي بره! حتي از يه نفر شنيدم که براي حميد دنبالِ دختر مي گرده! واسه همين هم ميگم بايد زودتر مراسم عروسي رو راه بندازيم. مامان تو رو خدا يه کاري کنين. من ديگه اعصابش رو ندارم!
نوشين بلند شد و به سمت اتاقش رفت.
هستي که تا اون موقع ساکت بود و داشت گوش مي داد، گفت:
ــ الهي بميرم! مامان بهتر نيست مراسمشون رو جلو بندازين؟
گفتم:
ــ از نظر من که بايد صبر کنيم. شايد بعد ازدواج هم حميد تغييري نکرد و نوشين رو بيشتر ذله کرد!
مامان با اخم گفت:
ــ نوشين زيادي بزرگش کرده. قضيه اون قدرها هم گنده نيست. يه زنگ مي زنم به مامانِ حميد، تا فردا شب بيان اين جا و يه تاريخ براي عروسيشون تعيين کنيم. همه ي مشکلات حميد و نوشين واسه اينه که مدت نامزديشون زياد شده.
گفتم:
ــ از اولش هم با اين مدت نامزدي مخالف بودم. بدم مياد دوران عقد زياد باشه!
رو کردم به هستي و گفتم:
ــ اوي هستي! تو و نريمان بايد زود ازدواج کنينا.
هستي سرش رو پايين انداخت و با شرم مخصوص خودش گفت:
ــ من که از خدامه!
مامان لبخندي زد و گفت:
ــ حالا هستي و نريمان وقت دارن! اول بايد به فکر نوشين باشم!
مامان رو کرد به سمت هستي و گفت:
ــ شب به پدرت و آقا ماني هم بگو بيان اين جا!
تنم لرزيد. اگه ماني مي اومد، برديا باز هم همون بردياي سرد و خشک مي شد. اصلا از پيشنهاد مامانم خوشم نيومد، اما هستي زودتر از اون چيزي که فکر مي کردم قبول کرد و به پدرش خبر داد. انگار منتظر چنين حرفي از طرف مامان بود!
مامان گفت:
ــ نيلو شام فسنجون بذاريم خوبه؟
فوري گفتم:
ــ نه، نه. برديا دوست نداره!
مامان چشم هاش رو ريز کرد و گفت:
romangram.com | @romangraam