#غرور_تلخ
#غرور_تلخ_پارت_129


برديا لبخندي زد. نريمان هم کتش رو پوشيد و از در خارج شدن. يه لحظه حس کردم چقدر نبودنش برام سخته!

هستي گفت:

ــ مامان من هم ديگه برم.

مامان گفت:

ــ وا! کجا؟ بمون. شب شامت رو مي خوري، بعد نريمان مي بردت!

هستي از خدا خواسته قبول کرد. بيشتر از اين که دلش بخواد خونه شون باشه، دوست داشت بياد اين جا و با نريمان و کنار نريمان باشه. يه لحظه به جايگاه و موقعيتش حسوديم شد! خوش به حالش!

روي مبل لم دادم. هستي کنارم نشست. نوشين رفت سراغ تلفن تا با حميد حرف بزنه. مامان هم مشغول جمع کردنِ ليوان هاي چاي بود.

ــ خسته اي؟

ــ آره هستي، خيلي!

ــ بميرم براي داداشم! دو روزه صبح تا شب بيمارستانه!

ــ واسه چي؟

ــ شيفت شب هم مي مونه. کارهاش ريخته به هم! يکي از همکارهاش خانومش بچه به دنيا آورده، واسه همين ماني جاي اون هم مي مونه. يعني مي رسه خونه، مثل جنازه مي افته رو تختش!

ــ آخـــــي! دکتري هم سخته ها.

ــ حالا خدا رو شکر از فردا کارهاش يه کم سبک تر مي شه!

ــ چرا ازدواج نمي کنه؟

هستي لبخندي زد و گفت:

ــ به قول خودش، وقت واسه ازدواج هميشه هست!

ــ خب شايد ديگه هيچ وقت اوني که تو روياهاشه رو پيدا نکنه!

ــ تو خودت چي؟ تو نمي خواي ازدواج کني؟

از سوال بي جاش تعجب کردم. چه ربطي داشت؟

ــ وا! تو که شرايط من رو مي دوني! فعلا هيچ پسري دلم رو نلرزونده.

ته دلم، اسم برديا رو صدا مي زد اما دوست نداشتم هستي چيزي بدونه!

ــ خب لابد فعلا هيچ دختري هم دل ماني رو نلرزونده ديگه!

اين هستي هم که امروز پيله کرده بود به ماني! لبخند کم رنگي زدم.

ــ نيلو؟

ــ هـــوم؟

ــ تازگي ها حسابي با برديا جور شديا! شيطون خبراييه؟

يخ کردم. نکنه اين قدر تابلو بودم که هستي هم فهميده؟

نبايد جا مي زدم!

ــ نه بابا. جو الکي نده. چه خبري؟ ديگه حال کل کل کردن باهاش رو ندارم!

ــ مطمئني حسي بهش نداري؟

چپ چپ نگاهش کردم و گفتم:

ــ چرا اين سوال رو مي پرسي؟

ــ همين جوري!


romangram.com | @romangraam