#غرور_تلخ
#غرور_تلخ_پارت_128
يه لحظه از کارهام خجالت کشيدم. بي هوا لپ هاي سفيد و تپلش رو ب*و*س کردم و از آشپزخونه خارج شدم.
مامان گفت:
ــ برديا جان، شب منتظرتيما خاله.
برديا نگاهي قدرشناسانه به مامان کرد و گفت:
ــ نه خاله جان، زحمت بسه! مرسي.
مامان با دلخوري گفت:
ــ چرا تعارف مي کني خاله جان؟ خونه ي غريبه که نمياي. نريمان هم هست. اگه نياي، ناراحت مي شم. حتما بيا. باشه؟
برديا که تا حالا رو حرف مامانم حرف نزده بود، اين بار هم ساکت شد.
تو دلم کلي قربون صدقه ي اين مهربوني ها و حس خاله بودنِ مامان رفتم. داشتم بال در مي آوردم!
نوشين گفت:
ــ از يلدا و دايي چه خبر؟
اخم هاي برديا درهم رفت. اين نوشين هنوز هم وقتي برديا رو مي ديد، ياد دايي پدرام و اون دختر لوسش مي افتاد!
مامان گفت:
ــ خان داداش که مرد فهميده و پخته ايه؛ اما يلدا جوونه و نادون!
نريمان گفت:
ــ اون يلدا هم ديگه شورش رو درآورده، هر دفعه به يه بهونه اي، مهموني هاي فاميلي نمياد؛ مثلا چي بشه؟ بگه برام مهم نيستين؟ تا کي مي خواد قايم بشه؟
هستي با سيني اي چاي، وارد پذيرايي شد. برديا مشخص بود از بحثي که در مورد يلدا بوده، زياد راضي نيست؛ چون اخم هاش هنوز تو صورتش بود.
مامان گفت:
ــ يلدا هم فراموش مي کنه. يه کمي دلخوره. بالاخره کنار مياد!
نوشين درحالي که داشت ليوان چاي رو از تو سيني اي که هستي براش گرفته بود، بر مي داشت، گفت:
ــ وا؛ مامان! به جاي اين که برديا و خاله پري ناراحت باشن که اون شب سنگِ رو يخشون کرد، اون ناراحته؟
نوشين هم ديگه داشت کاسه ي داغ تر از آش مي شد! من نمي دونم چرا تا ماها دور هم جمع مي شديم، بحث يلدا و اون نامزد بودن الکيش با برديا، مي اومد وسط!
احساس کردم برديا خيلي از حرف نوشين ناراحت شده. به خاطر اين که ادامه اش ندن، گفتم:
ــ تموم شد و رفت! شماها دارين نبش قبر مي کنين؟ همه چي يه مدت ديگه عادي مي شه!
برديا بالاخره به حرف در اومد:
ـــ خوبيِ زندگي اينه! زمان همه چيز رو حل مي کنه. من با دايي يا يلدا هيچ مشکلي ندارم. اين يلدا است که انگار حضورِ من عذابش ميده!
اي جـــــــونم! عاشق اين طور حرف زدنش بودم.
مامان که احساساتش قلمبه شده بود، فوري گفت:
ــ من هميشه رو اسم تو قسم مي خوردم عزيز خاله! يلدا هنوز نمي دونه چه جواهري رو از دست داده. ايشاا... يه زن خوب مثل خودت گيرت بياد!
يه لحظه فکر کردم من هم به اندازه ي برديا خوبم که گيرش بيفتم؟
تو دلم قند آب شد. مامان خيلي برديا رو دوست داشت و مطمئن بودم اگه بفهمه دختر ته تغاريش عاشق اين خواه*ر*زاده ي مغرور و ساکتش شده، قطعا بال در مي آورد!
تو فکر عروس شدن خودم و دوماد شدن برديا بودم که برديا از جا بلند شد و گفت:
ــ خب خاله جان من ديگه رفع زحمت مي کنم. حسابي زحمتتون دادم! بابت نهار هم مرسي، عالي بود.
مامان لبخند پهني زد و گفت:
ــ نوش جونت پسرم. شب زود بيا!
romangram.com | @romangraam