#غرور_تلخ
#غرور_تلخ_پارت_127


با پررويي گفتم:

ــ نه خير؛ من گفتم زياد ميل ندارم! ديدم برديا اومده زحمت کشيده، يه کمي خوردم!

برديا که حس مي کرد غرورش داره له مي شه، فوري جبهه گيري کرد و گفت:

ــ نه. من براي خودم آورده بودم. ناراحت هم نمي شدم!

از حرفش ناراحت شدم. چي مي شد يه دقيقه لال موني مي گرفت؟!

نريمان خنديد و گفت:

ــ مگه اين که تو از پس زبون اين خواهر ما بر بياي!

براي نريمان شکلکي درآوردم. برديا هيچ واکنشي نشون نداد. اين بيشتر آزارم مي داد.

نريمان گفت:

ــ برديا، کي ميري شرکت؟

برديا گفت:

ــ حدود چهار. چطور؟

نريمان گفت:

ــ راستش ماشينم خراب شده بردمش تعميرگاه، مي خواستم سر راهت من رو هم برسوني!

برديا گفت:

ــ حتما. اگه هستي خانوم هم مي خواي ببري، ماشين رو بهت بدم؟!

نريمان گفت:

ــ نه هستي اين جا مي مونه. مرسي پسر!

برديا از جا بلند شد و گفت:

ــ من رفتم پايين، نريمان مياي؟

نريمان هم به تبعيت از برديا از جا بلند شد و هر دو از اتاقم رفتن. بهترين نهاري بود که خورده بودم. اصلا فکر نمي کردم حضورٍ برديا اين قدر بهم آرامش بده. هميشه فکر مي کردم يه دقيقه هم نمي شه تحملش کرد!

طاقت دوريش رو نداشتم. سيني رو برداشتم و به سمت آشپزخونه رفتم.

هستي به بشقاب هاي خالي و نيمه خاليِ تو سيني زل زد و با خنده گفت:

ــ بميرم برات. چرا چيزي نمي خوري نيلو؟ تلف مي شيا. يه کم به خودت برس!

حقا که زن نريمان بود. هر دوشون به هم مي اومدن و عادت داشتن تو کارهام دخالت کنن!

با بي حوصلگي گفتم:

ــ ديدم گشنمه، خوردم! تو که مشکلي نداري؟ داري؟

هستي که از جوابم دلخور و شوکه شده بود، لبخند از رو لبش رفت و گفت:

ــ نه عزيزم. نوش جونت! خواستم سر به سرت بذارم.

مامان گفت:

ــ نيلوفر، چند تا چاي بريز بيار.

هستي گفت:

ــ مامان پروانه من مي ريزم!

دلم يه لحظه براي هستي سوخت. من چرا اين قدر باهاش بد حرف مي زدم؟!


romangram.com | @romangraam