#غرور_تلخ
#غرور_تلخ_پارت_126
ــ اون استعفاء داد، رفت.
ــ واسه چي؟
ــ مشکل داشت؛ مي خواست بره شهرستان!
ــ اين دختره چند سالشه؟
ــ بيست و سه، بيست و چهار، فکر کنم!
آتيش گرفتم. ناخواسته صدام رفت بالا.
ــ چرا استخدامش کردي؟
برديا که حسابي شوکه شده بود، گفت:
ــ نبايد استخدامش مي کردم؟
ــ نه!
ــ چرا؟
ــ چون لــوسه! بي ادبه!
ــ خيلي هم دختر مؤدبيه! احترام من رو هم خيلي نگه مي داره!
من داشتم مثل آتشفشانِ در حال فعاليت، قل قل مي کردم و برديا خونسرد داشت غذا مي خورد.
ــ چرا بهش گفتي نامزدمي؟
قلبم به تاپ تاپ افتاد.
ــ خواستم آدمش کنم.
ــ اين طوري؟
ــ چيه؟ آهــــا! ترسيدي دختره از دستت بپره؟ آخي! نترس، نمي پره! اون پررويي که من صداش رو شنيدم، تو رو صاحب مي شه!
برديا با خشم نگاهم کرد و گفت:
ــ باز تو بي جا حرف زدي؟
ــ از اين که گفتم نامزدتم ناراحتي؟
برديا به چشم هام زل زد. نگاهش مهربون تر شده بود. طاقت اون چشم هاي نافذ و خوشگلش رو نداشتم!
حس کردم خون به مغزم نمي رسيد. تصميمم رو گرفتم. بايد مي دونست چقدر عاشقش شدم. بايد مي فهميد مي ميرم براش! بايد مي فهميد بدون اون، روزهام سخت مي گذره!
دهنم رو باز کردم تا حرف بزنم که نريمان مثل اجل معلق اومد تو! اَه!
برديا نگاهش رو ازم گرفت، به غذاش خيره شد و مشغول خوردن شد.
ــ غذاتون رو خوردين؟
چشم غره اي به نريمان رفتم و گفتم:
ــ اين اتاق در نداره؟ بايد در زدن يادت بدم؟
نريمان که خوب فهميده بود چقدر ناراحتم، گفت:
ــ خب حالا عنق نشو.
برديا گفت:
ــ من که همه ي غذام رو خوردم! بشقاب نيلوفر نصفه است.
نريمان با خنده گفت:
ــ تا اون جايي که من يادمه، نيلوفر گفت ميل نداره!
romangram.com | @romangraam