#غرور_تلخ
#غرور_تلخ_پارت_125


ــ نه خير! شما که گفتين ميل ندارين که! من خودم اشتهام دو برابر شده.

ــ اما من گشنمه!

برديا لبخندي زد و با لحني که عاشقش بودم، گفت:

ــ بيا پايين نازنازي با هم بخوريم.

از خدا خواسته، فوري روي فرش دست بافت اتاقم، رو به روي برديا نشستم و مشغول خوردن شدم!

حين خوردن گفتم:

ــ چرا اومدي بالا؟

ــ بالا کجاست؟

ــ منظورم اتاقِ منه!

ــ اِ؟ اين جا اتاقِ توئه؟

کلافه ام کرده بود. مي خواست حرصم رو دربياره. به در و ديوارِ اتاقم زل زد و گفت:

ــ اِي! بدک نيست!

با پوزخند گفتم:

ــ حداقلش مثل اتاق تو، درش اتوماتيک وار قفل نمي شه!

برديا خنديد.

ــ آره خب! آخه تو خونواده ي شما، فضول پيدا نمي شه!

طعنه اش رو نشنيده گرفتم و گفتم:

ــ کسي نگفت چرا مياي اين جا؟

ــ کجا؟

ــ اتاقم ديگه!

ــ مگه اين جا اتاقه توئه؟

خيلي دلم مي خواست جفت پا برم تو شکمش! داشت من رو مي پيچوند! بي شعور.

برديا که حرص رو از تو چشم هام خونده بود، خنديد و يه قلپ نوشابه خورد و گفت:

ــ خب حالا! اخمو نشو. هيچي بابا، به خاله گفتم مي خوام اتاق نيلوفر رو ببينم، اون هم فوري دو تا بشقاب غذا برام کشيد و گفت ميري، اين ها رو هم ببر، جلوش بخور تا زورش بگيره و دلش بسوزه!

برديا بلند خنديد. ته دلم از خنده ها و شوخي کردنش، داشتم کيف مي کردم، اما از اين که داشت دستم مي انداخت، لجم گرفت.

ــ خيلي با نمکيا.

ــ عين واقعيت بود؛ البته با يه کم تحريف!

برديا چشمک نازي بهم زد. من رو که ول مي کردي، الآن لب هام رو لب هاش بود!

ــ برديا؟

ــ هـــوم؟

ــ منشيِ خيلي بي ادب و گستاخي داري.

ــ خيلي هم دختر مؤدب و خوبيه!

از اين که جلوم داشت ازش تعريف مي کرد، بدم اومد. با لحن کنايه داري گفتم:

ــ يادمه گفتي منشيت يه زنه سي ساله است؛ با دو تا بچه!


romangram.com | @romangraam