#غرور_تلخ
#غرور_تلخ_پارت_124

برديا نگاه عاقل اندر سفيهي بهم کرد و گفت:

ــ اون قدر هم اسکول نيستم خانوم! از خجالت كشيدن هاي خاله پروانه و رفت و آمد هستي و خاله به اتاقت، همه چيز رو فهميدم!

دوست داشتم همون لحظه زمين باز شه و من رو کامل ببلعه! صداي هستي افکارم رو از هم گسيخت.

ــ آقا برديا بفرماييد نهار.

برديا به هستي لبخندي زد. از جا بلند شد. آهسته رو به من گفت:

ــ تموم کارهات تو ذهنم مي مونه! خيالت تخت.

بعد هم رفت سر ميز نشست و با نريمان شوخي کرد.

به خودم لعنت فرستادم. اگه اون روز اون کار بچگونه رو نکرده بودم، الآن برديا ازم ناراحت نبود.

ناخنم رو طبق عادت هميشگيم، از عصبانيت زياد جويدم!

هستي گفت:

ــ نيلو، بيا نهار ديگه!

برديا با پوزخند گفت:

ــ فکر نکنم ديگه گشنه اش باشه! ناخنش رو تا نصفه قورت داد!

از اين که همه ي کارهام رو زير نظر داشت، لجم گرفته بود. با کلافگي گفتم:

ــ من اشتها ندارم، نمي خورم!

دروغ مي گفتم. دلم داشت از گشنگي قار و قور مي کرد، اما به قدري از دست خودم عصبي بودم و تحمل نگاه هاي سرد و يخيِ برديا رو نداشتم، که قيد نهار رو زدم!

به سمت اتاقم رفتم و در رو با حرص کوبيدم.

رو تختم نشستم و داشتم خودم رو لعنت مي کردم که صداي تق تق در اتاقم، حواسم رو پرت کرد.

ــ کيه؟

ــ منم.

ــ منم کيه؟

ــ منم، منمه ديگه!

تازه فهميدم صداي برديا است! از رو تختم پريدم. خودم رو مرتب کردم و گفتم:

ــ بيا تو.

برديا با يه سيني در دست، وارد اتاقم شد.

ــ پررو، من رو با اين سيني جلوي در سر پا نگاه داشتي، ازم بازجويي مي کني؟

اخم کردم و گفتم:

ــ چرا اومدي اين جا؟

بي خيال رو فرش نشست و سيني رو رو به روش گذاشت و گفت:

ــ ديدم خيلي گشنمه، گفتم صورت بُق کرده و اون اخم هاي هميشه در هم تو رو ببينم و اشتهام کور بشه! آخه مي دوني که، بدم مياد چاق بشم!

ناخودآگاه لبخندي گوشه ي لبم نشست. از اين که تو اتاقم بود، ته دلم غنج مي رفت.

به محتويات تو سيني زل زدم. دو تا بشقاب پر از غذا. دو تا ليوان نوشابه و خورشت و همه چي!

بي توجه به من، ظرف بشقابش رو جلوش گذاشت و شروع کرد به خوردن. بوي قيمه بدجوري گشنگيم رو تحريک کرده بود.

ــ براي من هم آوردي؟

نگاهم کرد. شيطنت تو چشم هاش موج مي زد.

romangram.com | @romangraam