#غرور_تلخ
#غرور_تلخ_پارت_123


نريمان که از حرکت سريع و غير معمولم، تعجب کرده بود، گفت:

ــ زيرت ميخ بود؟ چته تو؟ برديا است، روح که نيست!

بيخيالِ جواب دادن به نريمان شدم و به سمت آيفون رفتم. دکمه رو زدم و در باز شد.

مامان گفت:

ــ برديا است؟

ــ آره ديگه!

قلبم تندتند مي زد. اگه نگاه هاي چپ چپ نوشين روم نبود، قطعا براي ديدنش پرواز مي کردم؛ اما خب جلوي خودم رو گرفتم و مثل دخترهاي خوب رو مبل نشستم. بالاخره برديا سر رسيد.

خيلي دلم براش تنگ شده بود. خيلي خوشگل شده بود. يه پيراهن طوسي، هم رنگ چشم هاش پوشيده بود، با يه جين يخي!

با ديدنش، يه بيت شعر هم به ذهنم اومد.

"چشمان تو با فرياد خاموشش، راه ها را در نگاهم تار مي سازد."

نگاهم تو چشم هاي وحشي و نازش ثابت موند. به صورت مردانه و جذابش زل زده بودم.

بعد از سلام و احوالپرسي، برديا رو مبلي، درست رو به روم نشست. نگاهم همون جور ثابت رو چشم هاش بود.

نوشين به برديا گفت:

ــ خاله نگفت کي ميان؟

برديا گفت:

ــ دو، سه روز ديگه ميان!

حالا اگه من ازش اين سؤال رو مي پرسيدم، بعدش کلي بايد کنايه مي شنيدم!

صداي نريمان اومد:

ــ نيلوفر جون. چشم هات خيلي درد گرفتنا!

تازه متوجه طعنه و کنايه ي نريمان شدم. وا رفتم! نگاهم رو فوري از برديا گرفتم و به گل هاي فرش خيره شدم.

هستي با گيجي گفت:

ــ وا! نريمان منظورت چيه؟

نريمان با شيطنت نگاهم کرد و گفت:

ــ اوني که بايد بگيره، گرفت!

متوجه پوزخند برديا هم شدم. نريمان بي شعور! بايد حالش رو مي گرفتم!

از خجالتِ اين که لو رفته بودم، حتي سرم رو بالا نگرفتم!

موقع نهار شد. همه مشغول چيدن ميز و آوردن نهار بودن.

من و برديا تنها بوديم. برديا نگاهي به دست تقريبا کبودم انداخت و گفت:

ــ دستت چطوره؟

نتونستم بفهمم تو لحنش نگراني بيشتره، يا کنايه!

ــ خوبه، يعني بهتره!

برديا نگاه پر از تهديدش رو بهم انداخت و گفت:

ــ فکر نکن کار اون روزت يادم رفته. برام خيلي گرون تموم شد. تموم غرورم افتاد زير پاهات و تو هم حسابي حال کردي. نه؟ حسابي به خودت باليدي، نه؟

ــ نه، نه. اصلا اين طوري نيست! من خواب بودم. نفهميدم تو اومدي ديدنم!


romangram.com | @romangraam