#غرور_تلخ
#غرور_تلخ_پارت_122
ــ اومدم!
خيلي ذوق و شوق داشتم. با حوصله و عشق، سالاد درست کردم. فکر کنم در تمام طول زندگيم، اين بهترين سالادي بود كه درست کردم! بعد از تموم شدن سالاد، به اتاقم رفتم. دوست داشتم به خودم حسابي برسم.
لباس تنگ و چسباني به رنگ زرد با شلوارک سفيد رنگي، که پايينش بند مي خورد رو پوشيدم. يه آرايش خيلي ملايم کردم و موهام رو بالاي سرم جمع کردم!
وقتي آرايش و پيرايشم تموم شد رفتم پذيرايي. هستي و نريمان رو مبل نشسته بودن.
ــ اِ! سلام دخترکم. تو کجا بودي؟
نريمان گفت:
ــ ديدم دلت براش تنگ شده، رفتم آوردمش اين جا!
براي نريمان شکلک در آوردم و گفتم:
ــ من دلم تنگ شده بود يا تو؟
هستي گفت:
ــ فکر کنم دل خودش بيشتر تنگ شده بود!
خنديدم.
نوشين سر رسيد. خواب بود و تازه بيدار شده بود. ماشاا...مثل خرس مي خوابيد و فقط روزهايي که با حميد مي خواست بره بيرون، سحر خيز مي شد.
مامان گفت:
ــ الآن برديا هم مياد.
نوشين گفت:
ــ برديا؟
گفتم:
ــ قراره نهار بياد اين جا.
نريمان گفت:
ــ خاله اين ها نيومدن؟
مامان گفت:
ــ صبح به پري زنگ زدم، گفت تا دو، سه روز ديگه ميان.
هستي ست تونيک خردلي با روسريِ قهوه اي پوشيده بود. خيلي ناز شده بود. روز به روز هم خوشگل تر مي شد!
هستي کنارم نشست. دستي به شونه ام زد و گفت:
ــ چطوري تو رفيقِ بي وفا؟
ــ مــــــرض! من بي وفام يا تو که چسبيدي به نريمان و يادت رفته يه زماني يه نيلوفري، دوستت بوده؟
ــ درد بگيري نيلو. حالا خوبه روزي چند بار حالت رو از نريمان مي پرسما!
ــ راستي هستي، ديگه نمياي دانشگاه؟
ــ نه بابا. تا همين جا هم زيادي ادامه دادم. تو که خوب مي دوني، اهل خرخوني نيستم!
ــ خري ديگه! باور کن نريمان همچين آش دهن سوزي هم نيست که به خاطرش، قيد درس و دانشگاه رو زدي!
هستي نيشگوني از بازوم گرفت و گفت:
ــ اين قدر سر به سرم نذار پررو!
در همين لحظه، زنگ گوش خراش و يکنواخت آيفون به گوشم رسيد. مثل فنر از جا پريدم.
ــ برديا است!
romangram.com | @romangraam