#غرور_تلخ
#غرور_تلخ_پارت_121


ــ خاله پري اين ها نيومدن؟

ــ مي تونستي زنگ بزني به موبايل بنفشه و آمار لحظه به لحظه رو ازش بگيري!

خوب مي دونستم که چقدر بدش مياد وقتي بهش زنگ مي زني حال يکي ديگه رو بپرسي! مرض داشتم ديگه!

وقتي سکوت طولانيم رو ديد، گفت:

ــ خب ديگه کاري نداري؟

ــ به خاله سلام برسون.

خواست قطع کنه که سريع گفتم:

ــ مامان گفت زنگ بزنم بهت که نهار بياي اين جا.

ــ اون جا کجاست؟

ــ وا! خونه ي ما ديگه.

پوزخندي زد و گفت:

ــ از طرف من از خاله تشکر کن.

ــ مياي؟

ــ گفتم ميام؟

ــ خب مامان دعوتت کرده.

ــ نه؛ حسابي کار دارم، نمي تونم بيام.

وا رفتم. نبايد مي ذاشتم امروز رو هم از دست بدم.

ــ نمي شه يه امروز بي خيالِ اون شرکت کوفتيت بشي؟!

ــ نه. واسه کي اون وقت؟!

ــ واسه من!

از اين که بدون فکر اين حرف رو زده بودم، خودم رو لعنت کردم. اگه الآن مي گفت "تو کي هستي که به خاطرت شرکتم رو تعطيل کنم؟" آتيش مي گرفتم!

برديا سکوت کرده بود. به خاطر اين که گندکاريم رو جبران کنم، گفتم:

ــ برديا؟

ــ جان؟!

اوهو! جان؟! کم مونده بود ولو شم تو خونه. اصلا تا حالا سابقه نداشت برديا بهم بگه جان. تو خواب هم فکرش رو نمي کردم. گر گرفتم!

برديا با کلافگي گقت:

ــ نيلوفر نمي خواي حرف بزني؟

ــ آها. چرا، چرا. ما نهار منتظرتيم. خداحافظ.

ديگه بهش اجازه ي مخالفت رو ندادم و فوري گوشي رو قطع کردم. تو فکر تجزيه و تحليل افکار پريشانم بودم که مامان گفت:

ــ چي گفت؟

دستم رو روي قلبم گذاشتم. هر لحظه امکان داشت از سينه ام بزنه بيرون!

مامان دوباره حرفش رو تکرار کرد. به خودم مسلط شدم و گفتم:

ــ مياد ديگه!

ــ بيا اين سالاد رو درست کن. مي ترسم آخرش همه بيان و اين سالاد تموم نشده باشه!


romangram.com | @romangraam