#غرور_تلخ
#غرور_تلخ_پارت_120

ــ خب زنگ بزن به شرکتش!

ــ شماره اش رو دارين؟

ــ تو دفترچه تلفنه ديگه!

ــ آها، باشه!

ــ نيلوفر، يه کاري مي خواي بکنيا، حالا هي مامان مامان کن!

حرفي نزدم. چند روزي بود مامان زود عصبي مي شد، من هم واسه اين که بيشتر از اين عصبيش نکنم، سکوت مي کردم!

بالاخره شماره ي شرکت برديا رو يافتم! با دستاني لرزان، شماره رو گرفتم. نفسم تو سينه حبس شده بود. هر بوقي که مي خورد، قلب من هري فرو مي ريخت.

بالاخره صداي دختر جووني به گوشم رسيد:

ــ بله، بفرماييد؟

ــ الو؟ مي خواستم با آقاي مهرسا صحبت کنم.

ــ شما؟

ــ شما وصل کنين، من کارشون دارم.

ــ نمي شه که خانوم محترم! اول خودتون رو معرفي کنين.

از سه پيچ بودنِ دختره، زورم گرفته بود. مگه برديا نگفته بود منشيش يه زنِ سي ساله است؟ به اين صداي پُر ناز و ادا خيلي مي خورد، بيست و دو سال. شايد هم دروغ گفته! از دست منشيِ فضول، لجم گرفته بود. صدام رو بردم بالا:

ــ خانوم محترم بهتون ميگم وصل کنين. نمي فهمين؟

دختر که معلوم بود بهش برخورده، جبهه گيري کرد و گفت:

ــ هر وقت گفتين کي هستين، وصل مي کنم!

صداي بوق آزاد تو گوشم پيچيد. قطع کرده بود! دختره ي پررو.

عصباني شدم و دوباره شماره رو گرفتم. صداي لوس دختره تو گوشم پيچيد:

ــ يادتون اومد کي هستين؟

ــ ببين جوجه ماشيني! من نامزد رئيستم، جرئت داري باز سر به سرم بذار تا بهش بگم سه سوته اخراجت کنه!

خيلي عصبي بودم و از خشم زياد، نفس نفس مي زدم.

دختر بيچاره که حسابي جا خورده بود، با تته پته گفت:

ــ واي خانوم مهرسا! من معذرت مي خوام. چرا زودتر خودتون رو معرفي نکردين؟ الآن وصل مي کنم. گوشي دستتون باشه!

آي حال کردم. از اين که دختره به التماس کردن افتاده بود، احساس خنکي کردم!

بعد از چند ثانيه، صداي مردونه و پُر جذبه ي برديا تو گوشم پيچيد:

ــ بله؟!

آب دهنم رو قورت دادم و گفتم:

ــ سلام برديا! نيلوفرم.

انگار اصلا توقع نداشت من پشت خط باشم.

ــ اِ! تويي؟ سلام. منشيِ ديوانه گفت نامزدتون پشت خطه! يه لحظه فکر کردم شايد واقعا نامزد دارم و بي خبرم!

صداش بوي طعنه مي داد، اما خودم رو زدم به اون راه و با کمال پررويي گفتم:

ــ حتما فکر کرده نامزدتم. اوه، عمرا!

صداش سرد و جدي شد و گفت:

ــ خب کارت رو بگو. مي شنوم!

romangram.com | @romangraam