#غرور_تلخ
#غرور_تلخ_پارت_119
ــ برديا رفت، حالت خوب شد؟
دوست داشتم خرخره ي مبارکش رو با دندون هام تيکه پاره کنم. دختره ي فضول!
ــ تب داشتم، الآن خوبم!
يه نگاه بهم انداخت، يعني شديد پررويي!
مامان درحالي که داشت ليوان هاي دست نخورده ي چاي و بشقاب هاي خالي از ميوه رو از روي ميز جمع مي کرد، با اخم گفت:
ــ دلم خوشه دختر بزرگ کردم! يه ذره شعور و ادب تو ذاتش نيست! اون بچه به خاطر توي نمک نشناس، شرکت رو تعطيل کرده بود؛ اما تو...
حرفش رو ادامه نداد و با دلخوري، به آشپزخونه رفت.
هستي و نريمان گرم تعريف كردن، بودن و حواسشون به ما نبود.
نگاهم به پلاستيک کمپوت و آبميوه اي که رو مبل بود، افتاد. آخي! برام کمپوت آورده بود. يواشکي پلاستيک رو برداشتم و به اتاقم رفتم. مثل ديوونه ها يه قلپ آب ميوه مي خوردم و يه بشکه اشک مي ريختم. به خودم و غرورم و کينه ام، لعنت فرستادم. وقتي تمومشون کردم، آشغال هاش رو تو سطل آشغال انداختم و رو تختم ولو شدم.
گچ دستم رو باز کرده بودم و احساس سبکيِ زيادي مي کردم. درد پام هم خوب شده بود و حسابي قبراق شده بودم. فقط يه کم دستم درد مي کرد.
رو مبل نشسته بودم، که صداي غرغرهاي مامان به گوشم رسيد.
ــ نيلوفر پاشو بيا سالاد درست کن. اين قدر به اون تلويزيون زل نزن! حالا خوبه از برنامه هاش هم هيچي نمي فهمي!
پس حواسش به من بود؟ راست مي گفت. فقط به صفحه ي ال اي دي خيره بودم. حواسم پيش شاهکار چند هفته قبلم بود.
به سمت يخچال رفتم و خيار و گوجه فرنگي از تو سبد در آوردم و مشغول شستن شدم!
ــ مامان؟
ــ چيه؟
ــ چرا برديا رو دعوت نمي کنيد واسه نهار؟
ــ چي شده؟ دلت هواي برديا رو کرده؟
ــ نه بابا، دلم هواش رو نکرده. ديدم تنهاست تو خونه، دلم براش سوخت. خاله اين ها هم که لنگر انداختن مشهد!
ــ نه که خيلي چشم ديدنش رو داري! هنوز افتضاح اون روزت از يادم نرفته!
ــ اِ؟! خب مامان حالم بد بود، نشد بيام.
ــ تو که راست ميگي!
ــ حالا زنگ بزنم بگم بياد؟
ــ ببين چي ميگم نيلوفر. به خدا قسم، اگه بياد و بي محليش کني، ديگه اسمت رو هم نميارم!
من هم که از خدا خواسته، لبخند پهني زدم و گفت:
ــ چشم، قول ميدم.
ــ برو بهش زنگ بزن بياد، تا من هم برنج رو آبكش کنم!
با شوق زياد شير آب رو بستم و به سمت تلفن خونه پريدم! از علاقه ي زياد مامان به برديا خبر داشتم.
شماره موبايل برديا رو گرفتم. نفس هام شديد و کش دار شده بود. نمي دونستم باهاش چطوري حرف بزنم.
اما در همين لحظه، صداي زني که مي گفت "شماره ي مشترک مورد نظر خاموش مي باشد." کاخ آرزوهام رو خراب کرد.
دوست داشتم برم تو گوشي و اون منشيِ تلفن رو خفه کنم. با نا اميدي گوشي رو سر جاش گذاشتم و گفتم:
ــ مامان؟
ــ چي شده باز؟
ــ گوشيش خاموشه.
romangram.com | @romangraam