#غرور_تلخ
#غرور_تلخ_پارت_118

ــ خاله اين ها رفتن مشهد.

نوشين گفت:

ــ اِ! واسه چي؟

نريمان گفت:

ــ فکر کنم نذر خاله بوده! همه رفتن؛ فقط برديا مونده!

اسم برديا تنم رو لرزوند. چقدر دلم براش تنگ شده بود! يه ماهي مي شد نديده بودمش و دلم براش پَر مي زد.

بالاخره از بيمارستان مرخص شدم و به خونه اومدم. با فلاکت و زحمت راه مي رفتم. تموم بدنم کوفته بود. لعنت به من که اين بلا رو سر خودم آوردم! با کمک هستي به سختي به اتاقم که طبقه ي دوم بود، رفتم. هستي من رو روي تختم خوابوند و يه پتو روم انداخت. از بي عرضگي و ناتوانيم خيلي لجم گرفته بود. اين قدر تب داشتم و خوابم مي اومد که کم کم چشم هام بسته شد.

وقتي چشم هام رو باز کردم، هستي رو بالاي سرم ديدم. فکر کنم اشتباه شده بود و هستي بايد مامانم مي شد! معمولا اين جور موقع ها مامان آدم بالاي سرشه و با مهربوني نگاهش مي کنه؛ اما هستي بالاي سرم بود. لبخندي زد و گفت:

ــ خوب خوابيدي نيلوفري؟ بهتري؟

من که يه لحظه، به موقعيت و نسبت هستي شک کردم! باز هم ايول به دوست مهربونِ خودم!

ــ مرسي، خوبم! چند ساعت خوابيدم؟

هستي به ساعت روي ديوار اتاقم نگاه کرد و گفت:

ــ دو ساعتي مي شه.

اوه؛ دوســــــاعت؟! داشتم تو ذهنم تجزيه و تحليل مي کردم که چرا اين قدر خوابيدم که هستي گفت:

ــ برديا اومده به ديدنت.

يکه خوردم. يه لحظه به گوش هام شک کردم.

ــ کي اومده ديدنم؟

ــ برديا ديگه! زنگ زد حال مامانت رو بپرسه که فهميد تو چه بلايي سرت اومده، اين شد که اومد ديدنت.

دلم خيلي براي برديا تنگ شده بود، اما بايد تلافيِ اون روز که مراسم نريمان نيومد و حالم رو گرفت، سرش در مي آوردم. با اخم گفتم:

ــ من نمي خوام ببينمش!

ــ وا! چرا؟

ــ مي بيني که چقدر مريضم؟! الآن هم مي خوام دوباره بخوابم؛ تب دارم؛ از پله ها هم نمي تونم بيام پايين!

ــ اين قدر بهونه تراشي نکن! من خودم مي برمت پايين!

ــ من نميام! ديگه هم اصرار نکن!

هستي چشم هاش رو ريز کرد و مثل اون هايي که مي خوان دست کسي رو، رو کنن، گفت:

ــ مي خواي تلافيِ چي رو سر اون بيچاره در بياري؟

خوشم اومد که ذهنم رو خوند. لبخندي زدم و گفت:

ــ فضولي موقوف!

ــ ببين نيلو، هر مشکلي باهاش داري، بذار کنار! اون بيچاره منتظر توئه که ببيندت.

ــ من نميام!

مثل بچه هاي غد و يه دنده شده بودم. هستي با يه نگاه سرزنش بار از اتاقم رفت.

بغض کرده بودم. مامانم اومد و با کلي تهديد و خط و نشون کشيدن ازم خواست برم پايين و برديا رو ببينم؛ اما من که تازه سر لج افتاده بودم، نرفتم! مامان هم با کلي اخم و بد و بيراه، در اتاقم رو بست و رفت.

بعد از نيم ساعت، صداي خداحافظي کردن هاي برديا رو شنيدم، که داشت از در خارج مي شد.

دلم براش له له مي زد، اما صورتش رو از بين اون درخت هاي لعنتيِ بزرگ حياط نمي ديدم! يه نقشه اي هم بايد براي قطع اين درخت هاي مزاحم بکشم.

در بسته شد و برديا رفت. اميد من هم، نا اميد شد. با زحمت به پذيرايي رفتم. نوشين نگاهم کرد و گفت:

romangram.com | @romangraam