#غرور_تلخ
#غرور_تلخ_پارت_117


همين طور که داشتم مي دويدم، يه دفعه يه تيکه سنگ بزرگ جلوي پام سبز شد! اين قدر سرعتم بالا بود که نتونستم ترمز کنم و با کله افتادم رو برف ها! آخ، آخ؛ چه فلاکتي بود!

اتوب*و*س هم که رفت. يه لحظه به بيچارگي و بدبختيم فحش دادم و اشک هام راه افتاد. پام شديد درد مي کرد.

هيچ کس هم نبود که به دادم برسه. خيلي درد مي کشيدم. کم کم چشم هام سياه شد و هيچي نفهميدم!

صداهايي در هم و برهم و ضعيف مي شنيدم. احساس نم دستمالي که رو پيشونيم بود، باعث شد حس خوبي بهم دست بده و از داغي نجات پيدا کنم. پلک هام رو به زور باز کردم. انگار يه وزنه ي صد و پنجاه کيلويي بهشون وصل بود!

نوشين رو ديدم. با لبخند مهربوني که فقط نصيب حميد مي کرد، نگاهم کرد و گفت:

ــ نيلو خوبي؟

با سر، علامت مثبت دادم. هر چند از درد پام، جونم داشت درمي اومد.

متوجه سنگينيِ دستم شدم. يه نگاه به دستم انداختم. دستم تو گچ بود!

نريمان و مامان سر رسيدن. نريمان گفت:

ــ شانس آوردي رسوندنت بيمارستان، وگرنه از سرما مي مردي.

مامان گفت:

ــ کاش نمي ذاشتم بري. آخه دختره ي کم عقل با يه ژاکت نازک تو زم*س*تون ميان بيرون؟

اصلا حوصله ي نصيحت هاي وقت و بي وقت مامان رو نداشتم.

نوشين گفت:

ــ خدا رو شکر که اتفاق جدي اي نيفتاده، دستش هم تا چند روز ديگه خوب مي شه!

بغض راه گلوم رو بسته بود. حالا من تا چند روز چطوري اين گچ لعنتي رو تحمل کنم؟

پام ضربه ديده بود و تا چند روز ديگه خوب مي شد. هستي يهو مثل بهمن رو سرم خراب شد! گفتم:

ــ اووي! وايسا عقب. مثلا دستم شکسته ها.

هستي که ناراحتي تو چهره اش بيداد مي کرد، با لحن دلخوري گفت:

ــ لياقت نداري! تقصير منه که نگرانت شدم!

لبخندي زدم و گفت:

ــ خب حالا خودت رو لوس نکن؛ مي بيني که خوبم.

ــ چرا مواظب نيستي آخه؟

ــ مواظب چي؟ ديدي که چقدر برف مي اومد. ماشين هم از شانسِ چيزيم نبود. نمي دونم يه سنگ از کجا پيداش شد و من افتادم زمين!

هستي در حالي که مثل دختر بچه ها بغض کرده بود، گفت:

ــ درد داري؟

از اين همه نگرانيش، هم به خودم باليدم، هم خنده ام گرفته بود.

ــ نه بابا، خوبم. فقط يه کم پام درد مي کنه!

نريمان گفت:

ــ دکتر گفت پات نيازي به گچ نداره و فقط ضربه ديده. خوب مي شه.

گفتم:

ــ حالا چطوري اين گچ کوفتي رو تحمل کنم؟!

ناراحت بودم. هستي گونه ام رو ب*و*سيد. آخ ياد شــــــوهر افتادم. هستي که يه رفيقِ صميميه، اين قدر نگرانم بود؛ فکر کن ديگه شوهره چي کارها مي کنه؟!

نريمان به مامان گفت:


romangram.com | @romangraam