#غرور_تلخ
#غرور_تلخ_پارت_116

ــ سلام آقا ماني. اصلا حوصله ي ر*ق*ص رو ندارم!

ماني لبخند جذابي زد، جواب سلامم رو داد و کنارم نشست.

ــ چرا حوصله ندارين؟ مراسن عقد برادرتونه.

ــ بله. متأسفانه يه کم سردرد دارم.

ــ براتون قرص بيارم؟

ــ نه، خوب مي شم. مرسي.

ماني پسري نبود که آدم از حرف زدن باهاش خسته نشه. خوش صحبت نبود و من رو کلافه مي کرد اما جذابيت صورتش به حدي بود که آدم نمي تونست اخم هاش رو تو هم کنه و باهاش حرف بزنه.

ــ برديا خان رو تو جمع نديدم.

ــ نيومده.

ــ چرا؟

ــ يه کاري براش پيش اومده بود، رفته شهرستان.

ــ حيف شد. دوست داشتم ايشون هم باشن!

لبخند تلخي زدم. تو دلم گفتم اما برديا اصلا دوست نداره تو رو ببينه و به خونت تشنه است!

اصلا فکر نمي کردم نبودِ برديا اين قدر حالم رو بگيره. هر چند اگر هم بود، يا من رو مسخره مي کرد يا يه گوشه ساکت مي نشست؛ اما حداقل بود! اين برام مهم بود.

"نفسم مي گيرد در هوايي که نفس هاي تو نيست!"

پس برديا کينه ي شتري داشت و من رو نبخشيده بود؟! بايد يه جوري از دلش در مي آوردم. نه؛ اصلا به من چه که از دلش در بيارم؟! اون حال من رو گرفته بود و امشب رو برام کوفت کرده بود. پسره ي ناز نازي!

اون شب هستي و نريمان تا دير وقت پيش هم بودن. فکر کنم يه خبرهايي هم شد! هر چند مطمئن بودم داداشم بي جنبه است!

اصلا بهم خوش نگذشته بود. لعنت به برديا!

چشم هام رو باز کردم. بدنم خيلي کوفته بود. حس مي کردم باز هم خوابم مياد. چشمم به پنجره ي اتاقم افتاد. عجب برفي مي اومد. معلوم بود ديشب تا صبح حسابي برف باريده. تو خلسه ي شيريني فرو رفته بودم، که يهو چشمم به ساعت قورباغه اي شکل اتاقم افتاد. مثل فنر از جا پريدم. واي خدا! ديرم شد.

سريع رو تختيم رو که پيچ خورده بود به پام، از لا به لاي پام باز کردم و مثل جت از پله ها پايين اومدم. مامان تو آشپزخونه بود. رفتم دستشويي، تند تند، با سرعت نور صورتم رو شستم و مسواک زدم.

از بس عجله داشتم، داشتم از دستشويي در مي اومدم که بازوم محکم خورد به گلدان کنار سالن و هزار تيکه شد.

اَه! دختره ي دست و پا چلفتي!

مامان از صداي فجيع گلدان شکسته شده، بدو بدو به سمتم اومد.

ــ چي شده نيلوفر؟ چرا اين رو زدي شکوندي؟

واي! حتما بايد کلي بازخواست مي شدم که چرا گلدوني که يادگاريِ مادر مادربزرگِ مامان مامانمه رو شکوندم!

گفتم:

ــ ديرم شده ماماني! خواب موندم.

مامان اخم هاش رو درهم کرد و گفت:

ــ من فکر مي کردم امروز کلاس نداري! شب ها زود بگير بخواب، تا صبح خسارت نزني!

مامانم بود ديگه! کلا بلد نبود براي دخترش دل بسوزونه. وسايل اجداديش رو از من بيشتر دوست داشت. حالا بايد يه نقشه مي ريختم که اون ست پلو خوريِ نازنينش رو که شده هووي من رو، نابود کنم.

سرسري يه صبحونه ي نصفه نيمه خوردم. بدو بدو رفتم تو اتاقم، لباس هام رو پوشيدم. حتي وقت نداشتم آرايش کنم. خيلي ديرم شده بود. مقنعه ام رو کج و کوله پوشيدم و از خونه زدم بيرون. بند کتوني هام رو هنوز نبسته بودم.

چشمم به برفي که کف خيابون ها رو گرفته بود، افتاد. اوه! چي اومده از ديشب! عجب بد شانسي اي! حالا چطوري برم دانشگاه؟!

به زور رو برف هاي سفيد که معلوم بود اصلا کسي از کوچه رد نشده که قدم هاش رو برف ها بمونه، راه رفتم.

خيلي سردم بود. از بس عجله کرده بودم، فقط يه ژاکت خيلي نازک تنم کرده بودم. مامان هم چون حواسش به من نبود، نفهميده بود چي پوشيدم. صف تاکسي خلوت خلوت بود، انگار امروز همه به خودشون تعطيلي داده بودن! بدنم يخ کرده بود. هوا شديد سرد بود و برف خيلي ريزي مي باريد! دست هام رو "ها" کردم تا يه کم گرم بشه؛ اما بخار دهنم هم يخ بود! گونه هام از سرما قرمز شده بود!

بدو بدو راه مي رفتم تا خودم رو به اتوب*و*سي که در حال حرکت بود، برسونم. اگه به اتوب*و*س نمي رسيدم قطعا بايد قيد کلاس هاي امروز رو مي زدم.

romangram.com | @romangraam