#غرور_تلخ
#غرور_تلخ_پارت_115


به تالار رسيديم. همه با ديدنِ هستي و نريمان، سوت و دست زدن. سالن داشت منفجر مي شد. صداي ضبط هم که کر کننده بود. فيلم بردار عين کنه چسبيده بود به هستي و نريمان. عصبيم کرده بود. از عروس و دوماد جدا شدم. آرايشم خيلي زننده نبود، که همه بهم زل بزنن، اما لباسم شاهکار بود و همون اولش، خيلي تعريف شنيدم!

هستي و نريمان آروم آروم راه مي رفتن و به مهمون ها خوش آمد مي گفتن. بالاخره سر جايگاه مخصوصشون که به شکل صدف بزرگي بود، نشستن. سفره ي عقدشون جلوشون انداخته شده بود. يه ساتن خوشگل هم به رنگ صورتي کم رنگ لا به لاي سفره عقدشون به چشم مي خورد.

يه جا نشستم و تازه وقت کردم مهمون ها رو زير ذره بين بگيرم.

بهار همون لباس جلفش رو پوشيده بود. يه آرايش خيلي غليظ که به زحمت مي شد فهميد اين بهاره، هم کرده بود.

بنفشه خيلي ساده آرايش کرده بود. موهاش رو ساده دور گردنش ريخته بود.

نگار هم که چند روزي مي شد از اصفهان اومده بود، کت و دامني مشکي و قرمز پوشيده بود. هما و تينا مشغول بازي و شيطنت تو سالن بودن.

مامان مجذوبِ زيباييِ خيره کننده ي عروس کوچيکش بود. اشک تو چشم هاي مامان حلقه زده بود. معلوم بود که ياد بابا افتاده.

ژينوس هم کنار نيما وايساده بود.

عاقد سر رسيد. يه پيرمرد بود که به زور راه مي رفت. کلي دعا خوندم که اول خطبه رو بخونه، بعد اگه مي خواد، دار فاني رو وداع بگه! به چه فلاکتي خودش رو به يه صندلي رسوند. نريمان هم چشم بازار رو کور کرده بود، با اين عاقد پيدا کردنش!

سالن ساکت شد. فقط صداي خنده و شيطنت هاي تينا و هما مي اومد، که اون هم با تذکر نگار قطع شد. عاقد که هر کلمه اي رو پنج دقيقه طول مي کشيد تا به زبون بياره، بعد از بيست دقيقه، خطبه ي عقد رو کامل خوند.

هستي استرس داشت و قرآن تو دست هاش مي لرزيد. نريمان هم مدام عرق روي گردن و پيشونيش رو پاک مي کرد.

من و بنفشه و ژاله هم داشتيم قند مي ساييديم!

بالاخره هستي "بله" رو گفت و ما رو راحت کرد. خدا رو شکر عاقد هم زنده موند! حالا مراسم امضا كردن شروع شد. پدر من يکي که در اومد! هستي هم حسابي کلافه شده بود!

آخه زندگيِ مشترکي که هر دو هم رو دوست دارن، اين قدر براي شروعش امضا و مدرک نمي خواست که!

امضاها هم تموم شد و عاقد رفت. حلقه ها رد و بدل شد. عسل هم تو دهن هم گذاشتن. اَي! بدم مــــــي اومد از اين رسم و رسوم ها! بعد هم سيل کادوها بود که رو سر عروس و دوماد سرازير شد.

تازه متوجه نبودنِ برديا شده بودم. قلبم يه لحظه ايست کرد. فکر مي کردم چون سالن شلوغه، يه گوشه اي نشسته و داره به جمع نگاه مي کنه؛ اما وقتي نيومد به نريمان تبريک بگه، تنم يخ کرد. به بنفشه نزديک شدم. بنفشه حواسش بهم نبود. محو فضولي بود. مي خواست سر در بياره اون نيم ست رو کي براي هستي آورده؟!

ــ بنفشه؟

ــ هــــــوم؟

ــ برديا کو؟ نيومده؟

بنفشه نگاهش روي اون نيم ست ثابت مونده بود.

ــ اوي بنفشه! با تو هستما!

ــ ها؟ با مني؟ با دوست هاش رفته شهرستان؛ کار داشتن.

ــ چه کاري؟

ــ مجبور شد بره. صبح زنگ زد، از نريمان هم عذرخواهي کرد.

ــ معلوم نيست کي بياد؟

ــ تا چهار روزي اون جاست.

ديگه حرفي نزدم. بنفشه هم که به نتيجه نرسيده بود، به سمت هستي رفت، تا از زير زبونش بکشه اون نيم ست رو کي بهش هديه داده. فضول بود ديگه!

حالم حسابي گرفته شد. دايي پدرام رو تو جمع ديدم، اما يلدا نبود. معلوم بود به خاطر اين که فکر مي کرده برديا تو مراسم هست، نيومده.

وسط سالن همه مي ر*ق*صيدن. چشم، چشم رو نمي ديد! جاي سوزن انداختن هم نبود. همه بلند شده بودن و الکي و مسخره مي ر*ق*صيدن. خيلي هاشون هم حسابي م*س*ت کرده بودن و با هر ريتم آهنگ يه تکون مسخره اي به خودشون مي دادن.

دلم گرفت. تقصير من بود که برديا نيومده بود. من با گستاخي بهش گفته بودم، نياد بهتره. اَه!

صدايي شنيدم.

ــ چرا نميرين بر*ق*صين؟

يه لحظه فکر کردم بردياست. برگشتم عقب. ماني بود. خيلي جذاب شده بود. تي شرت تنگي به رنگ سفيد پوشيده بود و يه کت اسپورت خاکستري با يه جين ذغالي هم پوشيده بود. چشم هاش جذاب تر به نظر مي رسيد.

لبخندي زدم و گفتم:


romangram.com | @romangraam