#غرور_تلخ
#غرور_تلخ_پارت_114
نريمان گفت:
ــ نه عزيزم، يادم نميره.
گفتم:
ــ واي! امروز مي ميرم از خستگي.
هستي گفت:
ــ اوي نيــــــلو؛ اگه مي خواي از حالا شروع کني به غرغر، برو خونه ها!
هستي حسابي سگ شده بود. اعتراضي نکردم. مثل موش، تو دست هاي عروسمون بودم ديگه!
به آرايشگاه رسيديم. نريمان گونه ي هستي رو ب*و*سيد و گفت:
ــ مواظب خودت باش عشقم.
ايــــى! مراعات من رو هم نمي کنن. قديم ها يه ذره خجالت سرشون مي شدا!
هستي ريز خنديد و گفت:
ــ باشه عزيزم.
چپ چپ به نريمان نگاه کردم. بلند خنديد و گفت:
ــ اوه اوه؛ حواسم به اين منکراتي نبودا!
هستي خنديد. من هم با حرص، بازوي هستي رو کشيدم و از تو ب*غ*ل نريمان درش آوردم. اگه همين جوري مي موند، قطعا کاري که قرار بود شب عروسي انجام بشه، الآن انجام مي شد!
به آرايشگاه رفتيم. سالن بزرگ و مجهزي داشت. خيلي تميز و شيک بود. البته پولي رو که قرار بود بگيره، از آرايشگاهه شيک تر بود!
يه زن با موهاي بلوند و قد بلند که معلوم بود مدير اون جاست، به هستي نزديک شد. اون قرار بود هستي رو آرايش کنه. من رو هم يکي از دستيارهاي اون زنه قرار بود آرايش کنه.
آرايش من خيلي زود تموم شد، آخه زياد غليظ آرايش نکردم. خيلي ساده و دخترونه موهام رو فر کرد و يه دسته از موهاي فر شده ام رو، روي سينه ام ريخت و يه گل سر پِر نگين و خوشگل به صورت کج، به موهاي بلند و پر پشتم زد. از سليقه ي دستياره خيلي خوشم اومده بود. با لذت خودم رو تو آينه برانداز کردم. امروز از نهار خوردن هم بايد دست مي کشيدم. آرايشگر به هستي تذکر داده بود که يه امروز رو نبايد نهار بخوره. نمي دونستم عروس شدن اين قدر سختي داره و حتي غذا هم نبايد بخوري. ايــــش، چه تشريفاتي!
چند ساعتي گذشت. خيلي خسته شده بودم. کم کم خميازه هم مي کشيدم. هر بار مثل شير جنگل خميازه مي کشيدم؛ متوجه چشم غره هاي هستي از تو آينه مي شدم. من هم دهنم رو مي بستم.
بالاخره کار هستي تموم شد. واي! به عمرم، عروسي به زيباييِ هستي نديده بودم. من اگه جاي نريمان بودم، همين امشب کار رو تموم مي کردم! ايستادگي در برابر اين همه زيباييِ خيره کننده ي هستي، خيلي دل مي خواست! هر چند معلوم هم نبود، تا حالا نريمان صبر کرده باشه!
آرايشگر موهاش رو عسلي رنگ کرده بود و با يه تاج شيک به شکل خورشيد، بالاي سرش جمع کرده بود. ابروهاش شبيه دو نخ باريک شده بود، که خيلي به چشم هاش هم، اين مدل ابرو مي اومد. رو چشم هاش خيلي کار کرده بود. چندين خط به رنگ هاي مختلف، بالا و پايين چشمش کشيده بود. مژه مصنوعي براش زده بود و رژ خيلي خوش رنگي، رو لب هاش زده بود که باعث شده بود لب هاش قلوه اي تر نشون داده بشه.
لباسش شيري رنگ بود، دکلته بود و وقتي خم مي شد، همه ي سينه هاش معلوم مي شد. تا نصفه، جنس دامنش ساتن بود، پايينش هم تور بود. يه پاپيون گنده، پشتِ کمر لباسش وصل بود، که يه نگين بزرگ هم، وسط پاپيون برق مي زد. هيچ توري به موهاش وصل نبود. من خودم عاشق تور لباس عروس بودم، اما يادمه وقتي باهاشون رفتم خريد، هستي دنبال لباسي بود که اصلا تور نداشته باشه.
هستي خودش رو تو آينه ورانداز کرد. خيلي خوشش اومده بود، چون لبخند از لبش جدا نمي شد.
با کمک من، يه شنل ساده از جنس لباسش رو شونه اش انداخت. دستکش هاي شيري رنگ و ساتنش رو به دستش کرد. به نريمان خبر داده بودم که بياد. بعد از چند دقيقه، نريمان هم سر رسيد. وقتي هستي رو ديد، ماتش برد.
فيلم بردار هم باهاش اومده بود. فيلم بردار چند تا مدل خيلي زشت و زننده، بهش پيشنهاد داد. نريمان که از خدا خواسته بود، مو به مو همه اش رو اجرا کرد. اين وسط من بودم که از خجالت رنگ به رنگ مي شدم، وگرنه هستي هم با کمال رضايت حرف هاي فيلم بردار رو اجرا مي کرد. تازه نريمان هم کلي مدل زشت تر پيشنهاد مي داد و من بيشتر آب مي شدم. فيلم بردار هم خوشش مي اومد و به نريمان مي گفت:
ــ دوماد از ما واردتره ها!
حرفم رو پس مي گيرم. امشب قطعا کار هستي تموم بود. اين نريمان خيلي بي شعور شده بود!
خلاصه بعد از کلي ناز و ادا، سوار ماشين گل زده ي نريمان شديم.
هستي داشت موهاش رو که ريخته بود تو صورتش، درست مي کرد. نريمان با خنده گفت:
ــ هستي خيلي ناز نازي شدي. اگه اين مزاحم نبود، درسته قورتت مي دادم!
هستي ريز خنديد. گفتم:
ــ اصلا خجالت نکشيا. من که نفهميدم منظورت منم!
نريمان خنديد و گفت:
ــ اوي! حالا سگ نشو. من خيلي وقت دارم با هستي تنها بشم.
اين نريمان اصولا با شرم و حيا غريبه بود.
romangram.com | @romangraam