#غرور_تلخ
#غرور_تلخ_پارت_113
بنفشه در حالي که داشت صندل هاش رو داخل جعبه اش جا مي داد، گفت:
ــ به به! خوش به حال تو؛ عروس که دوستِ صميميته؛ دوماد هم که آقا داداشته!
لبخندي زدم. خاله پري با بغضي که تو صداش معلوم بود، گفت:
ــ ايشاا... دوماديِ برديا رو ببينم که منتظرم.
برديا حرفي نزد. من هم به صورت خسته ي برديا، زل زدم. هيچ نشونه اي از ذوقي که پسرها اين جور موقع ها تو صورتشون معلوم بود، ديده نمي شد.
بهار هم سر رسيد. لباسش رو نشونمون داد. خيلي عَجق، وَجق بود. خاله پري با اين که از مدل و طرح پيراهنش خوشش نيومده بود، اما هيچ حرفي نزد. بنفشه خيلي خوشش اومده بود و مرتب مي گفت خيلي نازه. بهار هم با غرور مي گفت سليقه ي پارساست. من نمي دونم اين پيراهنه کجاش خوشگل بود، که با غرور هم بگه که سليقه ي نامزدشه!
خيلي باز و برهنه بود. اگه لباس نمي پوشيد، سنگين تر بود. رنگش سرخابي بود. يه تل کاموايي به همون رنگ هم خريده بود، تا با پيرهنش ست کنه! من مونده بودم پارسا چطوري راضي شده بود بهار تو مراسمي که قطعا مختلط هم بود، اين پيراهن رو بپوشه! به چيزي که خريده بودم، افتخار مي کردم.
بعد از اين که بهار پيراهنش رو درآورد، گفت:
ــ برديا چيزي نخريد؟ فکر کنم گفت لباس لازم داره!
بنفشه گفت:
ــ هر چي بهش گفتيم، گفت داره!
بهار گفت:
ــ اصلا مگه براي مراسم عقد نريمان مياد؟
تنم يخ کرد. مگه قرار بود نياد؟ نکنه حرف اون شبم رو به دل بگيره و نياد؟!
بنفشه گفت:
ــ مگه قراره نياد؟
بهار گفت:
ــ نمي دونم، ديشب داشت براي دوشنبه قرار مي ذاشت بره شهرستان!
بنفشه با لحن قاطعي گفت:
ــ نه بابا، اشتباه مي کني. اون قدرها هم بي خيال نيست! مي دونه دوشنبه مراسم عقدِ نريمانه.
بهار شونه هاش رو با بي قيدي تکون داد. ذهنم مشغول شد. هنوز هم آثارِ ناراحتي رو تو چهره ي برديا مي ديدم. مطمئن بودم به خاطر گستاخيِم شب بله برونه نريمان، من رو نبخشيده.
فصل يازدهم
ــ واي خدا! چقدر بوق مي زني نريمان؟ اومدم ديگه.
داشتم با بندهاي کتونيم ور مي رفتم. طبق عادتم، بندهاش رو به مچ پام بستم و سوار ماشين نريمان شدم.
نريمان با سرعت ماشين رو راه انداخت و رو به هستي که جلو نشسته بود، گفت:
ــ کي بيام دنبالتون؟
هستي که داشت با شالش ور مي رفت تا درستش کنه، گفت:
ــ ساعت چهار ديگه.
گفتم:
ــ عاقد قراره کي بياد؟
نريمان گفت:
ــ تقريباً ساعت پنج مياد. تا کارتون تموم شد، زنگ بزنيد، من خودم رو برسونم. باشه؟
هستي گفت:
ــ باشه. ماشين رو کي مي بري گل فروشي؟ راستي نريمان، دسته گلم يادت نره.
romangram.com | @romangraam