#غرور_تلخ
#غرور_تلخ_پارت_112

ــ اينه خاله جون.

برديا تازه علت نگاه هام رو فهميده بود. سکوت کرد.

خاله با ذوق نگاه کرد. خيلي خوشش اومده بود. بنفشه گفت:

ــ سليقه ي بردياست.

وا رفتم. کجا سليقه ي برديا بود؟ اون فقط... اَه!

برديا که ماتش برده بود، سريع گفت:

ــ سليقه ي خودشه، من فقط بهش پيشنهاد دادم. خودش پسنديد.

فهميدم اون هم از حرف بنفشه خوشش نيومده.

خاله گفت:

ــ نيلوفر بپوشش، ببينم تو تنت چه جوريه؟

وا رفتم. اين قدر خسته بودم که نا نداشتم مانتوم رو در بيارم، واي به حال اين که اين ها رو هم بپوشم.

بنفشه فوري گفت:

ــ واي مامان؛ همه مون خسته ايم. ايشاا... روز عقد هستي مي بينين ديگه!

خاله مخالفتي نکرد. تو دلم کلي قربون صدقه ي بنفشه رفتم، چون نجاتم داده بود.

خاله رو به برديا گفت:

ــ برديا تو کي با اين ها رفتي؟

برديا که خودش رو از خستگي داشت تو مبل فرو مي برد، گفت:

ــ ساعت چهار بود.

بنفشه گفت:

ــ الهي بميرم براي داداشم. حسابي خسته شده ها.

برديا حرفي نزد. اَه، اَه! اين بنفشه هم خيلي لوسش کرده بود.

برديا گفت:

ــ بهار کو؟

خاله گفت:

ــ با پارسا رفته لباس بخره.

برديا گفت:

ــ اون دو تا رو بفرست برن سر خونه و زندگيشون ديگه. من رو دق دادن با اين کارهاشون.

خاله گفت:

ــ از چي ناراحتي مادر؟ اون ها محرمن. دل دارن، جوونن. بذار قسمت خودت بشه، مي بينم چطور صبح تا شب، خونه ي دختره علافي و بايد با بيل و کلنگ آوردت خونه!

خاله خنديد. من هم لبخندي زدم، اما برديا خيلي سرد گفت:

ــ من اين جوري نمي شم.

خاله بي خيالِ حرف برديا شد و رو به من گفت:

ــ نيلوفر، هستي وقت آرايشگاه گرفته؟

گفتم:

ــ آره. دوشنبه وقت گرفته. من رو هم مجبور کرده باهاش برم.

romangram.com | @romangraam