#غرور_تلخ
#غرور_تلخ_پارت_111
ــ چيه؟
ــ اين رو ببين! نظرت چيه؟
بنفشه هم خيلي خوشش اومده بود. لبخندي زد و گفت:
ــ خيلي خوشگله، اما براي کي؟
ــ برديا!
بنفشه يه لحظه خيره نگاهم کرد. شايد تو نگاهش يه چيزهايي بود، اما من توجهي نکردم. لبخندش بيشتر شد و برديا رو صدا زد. برديا کنارمون وايساد.
لباس طرح خاصي نداشت. ساده بود، اما نمي دونم چرا اين قدر ازش خوشم اومده بود. رنگش خيلي خاص بود. يه رنگي بين آجري وخردلي بود. يه جيب کوچولو سمت چپ سينه اش خورده بود که معلوم بود جنبه ي مد داره! چون يه دکمه خورده بود رو جيبش و جيبه باز نمي شد.
ــ چي شده؟
بنفشه گفت:
ــ نيلوفر اين پيراهن رو براي تو ديده. پروش مي کني؟
برديا بهم نگاه کرد. سرم رو پايين انداخت و گفتم:
ــ فکر کنم خيلي بهت مياد!
وقتي سرم رو بالا بردم، اخم هاش بيشتر تو هم رفته بود! آخه بگو مجبوري اين طوري اخم کني؟! حس کردم جاي اون، من ابروهام درد گرفته، از بس اون اخم کرد!
خيلي سرد گفت:
ــ من لباس نياز ندارم. بريم، دير شد!
بدون حرف ديگه اي، از در خروجيِ پاساژ خارج شد. خيلي حالم گرفته شده بود، حتي حاضر نشد اون لباس رو پرو کنه! چي مي شد حالا به خودش زحمت مي داد پروش مي کرد؟ يعني خوشش نيومده بوده، يا خواسته لج من رو در بياره؟
سوار ماشينِ برديا شديم. بنفشه مدام حرف مي زد و مي گفت که از قيمت ها و مدل هاي لباس هاش خيلي خوشش اومده و به نظرش جاي خوبي بوده. برديا لبخندي زد و گفت:
ــ مي دونستم خوشتون مياد.
نگاهي از تو آينه، به صورت عب*و*س و ناراحتم انداخت. خواست چيزي بگه که منصرف شد. ترمزدستي رو کشيد و ماشين راه افتاد.
نمي دونم چرا نمي تونستم مثل گذشته از برديا متنفر بشم. فقط حرصم مي گرفت، وگرنه ازش متنفر نبودم و حتي دوستش هم داشتم. بودن در کنار برديا بهم خيلي آرامش مي داد.
فکرم پيشِ اون پيراهنه بود! خيلي دلم رو برده بود. خيلي خوشگل و با کلاس بود. اگه روم مي شد و از برديا نمي ترسيدم، اون رو براش مي خريدم و بعد به عنوان هديه، بهش مي دادم؛ اما مطمئن نبودم جلوي بنفشه چه واکنشي نشون بده و از اين که خرد بشم، بيزار بودم.
به خونه رسيديم. بنفشه زودتر از من از ماشين پياده شد و با ذوق در حالي که پاکت لباس هاش دستش بود، گفت:
ــ من ميرم لباسم رو به مامان نشون بدم.
از ذوقش ،خنده ام گرفته بود؛ اما چون ناراحت بودم، حتي يه لبخند هم نزدم. خواستم برم، که برديا گفت:
ــ وايسا ماشين رو پارک کنم، با هم مي ريم.
اعتراضي نکردم. گوشه ي حياط وايسادم تا برديا ماشين رو ببره تو پارکينگ و بياد.
بهم نزديک شد. دسته ي پلاستيکِ لباسم رو گرفت و گفت:
ــ من مي برمش!
حرفي نزدم. انگار مي خواست يه جوري از دلم در بياره.
پلاستيک لباس هام دستش بود. هم قدم با هم، به داخل خونه رفتيم. بنفشه وسايلي رو که خريده بود، پهن کرده بود رو زمين و خاله پري به وسايلش نگاه مي کرد. بنفشه هي از پاساژه و سليقه ي برديا تعريف مي کرد.
بنفشه وقتي من رو ديد، گفت:
ــ نيلو، لباست رو به مامان نشون بده.
به برديا زل زدم. تو حال خودش نبود. حتي نمي دونست چرا خيره نگاهش مي کنم. گاگول بود ديگه!
با تعجب نگاهم کرد. خواست بپرسه چرا اين جوري نگاهش مي کنم، که پلاستيک رو ازش گرفتم و به خاله پري دادم.
romangram.com | @romangraam