#غرور_تلخ
#غرور_تلخ_پارت_110

ــ من هنوز هم نظرم اينه که بريم ونوس!

برديا با شيطنت نگام کرد و گفت:

ــ آره جون عمه ات!

به داخل پاساژ رفتيم. مغازه هاي شيک و فانتزي اي بود. خيلي شلوغ بود!

به اولين مغازه که رسيديم، بنفشه يه پيراهن حرير مانند زرد رنگ، چشمش رو گرفت. زياد زيبا نبود، اما وقتي رفت پروش کرد... اي! بد نبود. برديا هم معلوم بود زياد از پيراهنه خوشش نيومده اما بدون کوچکترين دخالتي، پولش رو حساب کرد. به قول خودش، زشته با يه مرد ميري بيرون، دست تو جيبت کني! نريمان اصلا شبيه برديا نبود. اگه يه کم به نريمان رو مي دادي، وقتي باهاش مي رفتي خريد، بايد پول وسايلي که اون مي خريد هم تو حساب کني.

بنفشه صندل و گل سر هم خريد. صندل هاش با رنگ پيراهنش کاملا ست بود. نوبت به خريد من شد. آدم زياد گيري نبودم. هر چي خوشم مي اومد، انتخاب مي کردم.

داشتيم تو مغازه ها مي گشتيم که تو ويترين يه مغازه که با لباس هاي رنگ گرم تزيينش کرده بود، برديا ايست کرد. گفتم:

ــ چرا وايسادي؟

برديا گفت:

ــ نظرت در موردِ اين بلوز دامنه چيه؟

به چيزي که اشاره کرده بود، نگاه کردم. يه بلوز سفيد دکلته بود با يه دامن کوتاه لي! به نظر من که عالي بود. روي بلوزه عکس دو تا قلب بود. تو تن مانکن که خيلي جذاب بود. برديا وقتي لبخند رضايت آميزم رو ديد، فهميد خوشم اومده و بدون فکر، وارد مغازه شد. من و بنفشه هم به دنبالش رفتيم.

بلوز و دامن رو گرفتم تو دستم و رفتم تو اتاق پرو تا امتحانش کنم. يه لحظه خودم رو تو آينه قديِ اتاق پرو ديدم. اندازه بدنم بود. خيلي خوشگل تر از مانکن، بهم مي اومد! دامنش تا يه کم بالاي زانوم بود، بلوزش هم خيلي برام تنگ بود و درست تموم اندامم رو نشون مي داد.

بنفشه رو صدا کردم. از ديدنم تو اون لباس، چشم هاش چهار تا شد. بعد يه لبخند پهني رو صورتش معلوم شد و گفت:

ــ عاليه نيلو! خودت پسنديدي؟

گفتم:

ــ خودم که خيلي خوشم اومد. برديا رو صدا کن اون هم نظر بده!

نمي دونم با چه فکري اين حرف رو زدم! بنفشه از برديا خواست بياد من رو ببينه. از لاي در اتاق، چهره ي اخموي برديا رو ديدم. با لحني جدي گفت:

ــ نمي خواد. اگه خوشش اومده و مشکلي نداره بگو درش بياره!

ماتم برد. پسره ي بي احساس! اگه هر کي جز اون بود و من اين رو ازش مي خواستم، مثل جت مي اومد تو اتاق!

البته چه بهتر که نيومد. دوست نداشتم من رو با ابن وضع ببينه و م*س*تقيم تو چشم هام زل بزنه. اون وقت معلوم نبودکه بتونم خودم رو کنترل کنم يا نه!

لباس ها رو در آوردم. برديا پولش رو حساب کرده بود و بيرون از مغازه منتظر وايساده بود. فروشنده لباس ها رو تو پلاستيکي که آرم مغازه اش روش حک شده بود، گذاشت و بهم داد. از مغازه خارج شدم.

رو به برديا گفتم:

ــ تو چرا حساب کردي؟ من پول آورده بودم.

برديا چپ چپ نگاهم کرد و بعد سرد گفت:

ــ مهم نيست. بريم بقيه ي خريدهات رو بکن!

انتظار داشتم خيلي جدي لااقل بهم بگه مبارک باشه! اما هيچي نگفت. من هم به تلافيِ کارش، ازش بابت حساب کردنِ پول لباس هام تشکر نکردم. اون پررو و مغرور بود؛ من هم از اون بدتر!

انگار برديا هم انتظار تشکر رو ازم نداشت، چون نه اخمي کرد، نه تيکه پروند. بچه ام با اخلاقم آشنا بود!

من و بنفشه خريدهامون تموم شد و داشتيم تو ويترين مغازه ها، بقيه ي لباس ها رو تحليل مي کرديم و حتي تو ذهنمون مجسم مي کرديم که اين پيراهنه که پشت ويترينه، به کي بيشتر مياد. گاهي هم مسخره بازي در مي آورديم و مي خنديديم.

برديا حسابي کلافه بود. بيچاره رو خسته و خراب، آورده بوديم خريد؛ ول کن هم نبوديم!

داشتيم به سمت در خروجي پاساژ مي رفتيم که جلوي يه مغازه ايست کردم. يه پيراهن پسرونه ي اسپورت نظرم رو خيلي جلب کرد. خيلي خوشگل بود. تو تن مانکنه که شاهکار بود. يه لحظه اندام برديا رو تصور کردم. اندامش از مانکنه پرتر و خوشگل تر بود و مطمئن بودم بهش، بيشتر از اين مانکنه مياد.

بنفشه وقتي ديد ايست کردم، گفت:

ــ کجا موندي نيلوفر؟ بيا ديگه.

گفتم:

ــ بنفشه يه لحظه بيا!

بنفشه کنارم ايستاد.

romangram.com | @romangraam