#غرور_تلخ
#غرور_تلخ_پارت_109


ــ نه بابا! اون جا هم جاست آخه؟ تا اون جا برم، واسه پاساژي به در پيتيِ اون؟ عمرا! اين همه پاساژ نزديک.

گفتم:

ــ نگرانِ راهشي؟!

برديا اخم کرد و حرفي نزد. راهش رو پيش گرفت. به وسط هاي راه رسيديم. گفتم:

ــ مطمئني داري درست ميري؟ راهش از اين ور نيستا!

برديا گفت:

ــ ونوس نمي ريم.

گفتم:

ــ پس چرا نظر پرسيدي؟

اخم هام تو هم رفت. برديا از آينه بهم زل زد و گفت:

ــ اخم نکن حالا. يه جا مي برمتون که کف کنين!

با دلخوري گفتم:

ــ من که اين دور و برا پاساژ خوب نمي شناسم.

بنفشه با ذوق قبول کرد. با حرص داشتم ناخنم رو مي جويدم که برديا گفت:

ــ چيزي ازش مونده؟

با گيجي گفتم:

ــ از چي؟

با لحن خاصي گفت:

ــ ناخنت!

پس همه ي حواسش پيشِ منه! با ناراحتي، ناخنم رو از تو دهنم در آوردم و به جلوم نگاه کردم.

بالاخره به پاساژ رسيديم. نماش که فوق العاده بود. تا حالا يه بار هم اين جا رو نديده بودم.

من و بنفشه حسابي ذوق کرده بوديم. اون هم مشخص بود تا حالا همچين جايي نيومده!

برديا از ماشين پياده شد. وقتي ما رو شوکه ديد، با خنده گفت:

ــ پياده نمي شين؟

من و بنفشه با اين که هنوز هم مثل گيج ها بوديم، از ماشين پياده شديم.

برديا بادي به غبغب انداخت و گفت:

ــ چطوره؟

بنفشه با ذوق گفت:

ــ بيرونش که عـــــاليه! من تا حالا اين جا رو نديده بودم!

برديا لبخند پيروزمندانه اي زد و گفت:

ــ گفتم که مي برمتون يه جايي که کف کنين!

برديا نگاهم کرد و گفت:

ــ نظر تو چيه؟

با اين که سعي داشتم خودم رو خونسرد نشون بدم، گفتم:


romangram.com | @romangraam