#غرور_تلخ
#غرور_تلخ_پارت_108
دلم براي برديا يه ذره شده بود. داشتم فيلمي رو که تلويزيون داشت مي داد، نگاه مي کردم. البته اون قدر حواسم پرت بود که اصلا نمي فهميدم چي به چيه. حواسم پيشِ برديا بود.
از خاله خداحافظي کرديم. بنفشه تيپ ساده و دخترونه اي زده بود. من هم که خيلي ساده اومده بودم. داشتم بند کفش هاي ال استارم رو مي بستم که صداي جيغ بنفش بنفشه رو شنيدم.
ــ واي! برديــــا اومدي؟
يه لحظه حس کردم قلبم اومده تو کفش هام! دختره ي بي شــعور، نميگه من سکته مي کنم؟!
ايستادم .برديا نگاهمون مي کرد. آخ قربون اون چشم هاي طوسيش برم که من رو هلاک خودش کرده بود.
سرد گفت:
ــ عليک سلام. کجا مي رفتين؟
بنفشه گفت:
ــ سلام داداشيِ خودم. گفته بودم با نيلوفر قراره بريم بيرون، يه کم خريد کنم!
گفتم:
ــ تو که پيغام داده بودي شب مياي؟
برديا لبخند تلخي تحويلم داد و گفت:
ــ ناراحتي، برگردم؟ کارم زود تموم شد، اومدم.
بنفشه گفت:
ــ برديا ما رو مي بري؟
برديا يکي از ابروهاش رو بالا برد و گفت:
ــ کجا؟
گفتم:
ــ خريد ديگه!
خودم هم از ذوق و شوق خودم، شوکه شدم. خريد کردن با برديا هم عالمي داشت ديگه!
برديا نگاهم کرد و گفت:
ــ به نظرت اون قدر خوشحال و سرحالم که با شما دو تا پاشم بيام خريد؟
گفتم:
ــ تو هيچ موقع شاد و سرحال نيستي!
برديا چپ چپ نگاهم کرد. بنفشه که لب و لوچه اش آويزون شده بود، با ناراحتي گفت:
ــ باشه، خودمون مي ريم!
حسابي حالمون گرفته شده بود. داشتيم مثل شکست خورده ها مي رفتيم که صداي برديا اومد.
ــ سوار شيد. مي برمتون!
من و بنفشه، جيغي تو هوا کشيديم و پرت شديم هوا! از ما بعيد بودا!
سوار ماشين برديا شديم. بنفشه جلو نشست، و من هم عقب جا خوش کردم.
برديا که کاملا معلوم بود خيلي خسته و پريشونه، پشت رل نشست. هميشه وقتي خسته بود، جذاب تر مي شد. قيافه اش خيلي خوشگل و ناز شده بود.
ــ خب کجا بريم؟
گفتم:
ــ بريم ونوس.
بنفشه حرفم رو تأييد کرد. برديا گفت:
romangram.com | @romangraam