#غرور_تلخ
#غرور_تلخ_پارت_106

خنديدم.

بهار بي مقدمه پرسيد:

ـــ تو قصد ازدواج نداري نيلو؟

ــ چطور؟

ــ اگه قصدش رو داري، بگو. يه مورد مناسب برات در نظر دارم.

بهار چشمکي بهم زد. نکنه منظورش برديا است؟! آخ خداا يعني به اين زودي داره دعاهام م*س*تجاب مي شه؟

بنفشه گفت:

ــ به بهار گوش نده، حرف، زياد مي زنه!

بهار با دلخوري گفت:

ــ من حرف زياد مي زنم بي شعور؟ تو مراسم عقدم، خونواده ي پارسا عاشقت شدن نيلو!

آهــــــان! گفتم ما از اين شانس ها نداريما!

بهار با ذوق و شوق ادامه داد:

ــ اين قدر مامانِ پارسا ازت تعريف کردن که خود من هم بهت حسوديم شد.

خاله گفت:

ــ فکر نکنم پروانه راضي باشه.

بهار گفت:

ــ بالاخره نيلو بايد ازدواج کنه يا نه؟

بنفشه با اخم گفت:

ــ مي شه اين بحث رو تموم کني؟

بهار گفت:

ــ تو چرا ناراحت مي شي؟ نگران ايني که من و نيلو بشيم جاري، و سر تو بي کلاه بمونه؟

اسم " جاري" تنم رو لرزوند. برادر پارسا رو زياد ديده بودم، پسر قد بلند و لاغري بود. اصلا ازش خوشم نمي اومد. بيشتر شبيه نردبون دزدها بود تا آدم! خيلي جلف لباس مي پوشيد.

بهار گفت:

ــ بالاخره نيلو جون اگه قصدش رو داشتي، بهم بگو. خونواده ي پارسا راضين! اگه نظر من رو هم بخواي، بايد بگم پوريا پسر خيلي خوبيه. خيلي خوش پوش و امروزيه، اصلا هم تفکرات عصر قجر رو نداره!

بنفشه با غرولند گفت:

ــ آره، از لباس هايي که مي پوشه، کاملا معلومه که چقدر برازنده است. اون مرد زندگي نيست!

بهار جبهه گرفت و گفت:

ــ چرا؟ مگه چشه؟ چرا الکي ايراد مي گيري؟

اي بابا! از يکي ديگه خواستگاري شده بود، اين دو تا داشتن مي زدن تو سر و کله ي هم!

خاله که حسابي کلافه شده بود، گفت:

ــ بسه ديگه! حالا که حرفي پيش نيومده!

گفتم:

ــ مرسي بهار جون، اما من الآن اصلا قصد ازدواج ندارم.

کاش جرئتش رو داشتم که بگم يکي ديگه رو دوست دارم.

بهار شونه هاش رو با بي تفاوتي بالا زد و گفت:

romangram.com | @romangraam