#غرور_تلخ
#غرور_تلخ_پارت_105
نوشين گفت:
ــ گفتي ميري؟
گفتم:
ــ آره.
نريمان گفت:
ــ اي غريبه نواز! جونت در اومد، امروز با من و هستي اومدي بازار. اون وقت تا بنفشه زنگ زد، قبول کردي؟
گفتم:
ــ اولا امروز با شما دو تا اومدم، از سرتون هم زياد بود. دوما، بنفشه مثل هستي نيست. تا حالا صد بار باهاش رفتم خريد، زود مثل آدم انتخاب مي کنه!
ــ بس که لوس تشريف داري.
* * *
چشم هام رو ماليدم. ساعت ده بود. از سوت و کوري خونه معلوم بود که نريمان خونه نيست. يادم افتاد با هستي رفته خريد. حتي اسم خريد با هستي هم تنم رو مي لرزوند!
کسي خونه نبود. نوشين هم قرار بود بره خونه ي حميد! يه يادداشت کوچيک براي مامان نوشتم و وسايلم رو جمع کردم و رفتم خونه ي خاله پري!
خاله پري صورتم رو ب*و*سيد و بنفشه هم کلي از ديدنم ذوق کرد. بوي قيمه تموم خونه رو برداشته بود. الحق که بنفشه کدبانو شده بود.
گفتم:
ــ بهار نيست؟
خاله گفت:
ــ خوابه! ديشب تا دير وقت با پارسا بيرون بود.
به ساعت نگاه کردم. ساعت داشت مي شد يازده. بابا ايول به بهار! از من بيشتر مي خوابيد!
بنفشه گفت:
ــ بهار، جغدِ شبه!
لبخندي زدم. خيلي دوست داشتم برديا رو ببينم. دلم براش ضعف مي رفت. خودم رو حتي براي ديدن سردي هاش هم مشتاق مي ديدم.
بالاخره بهار از خواب ناز بيدار شد و اومد. صورتم رو ب*و*سيد و گفت:
ــ چه عجب؛ ازاين ورا؟!
قيافه اش خيلي بامزه شده بود. لباس خواب خرسي پوشيده بود و موهاش هم که فوق العاده ل*خ*ت بود، در هم رفته بود. رنگ صورتش کامل پريده بود. با اين حال، لبخندي زدم و گفتم:
ــ من که تازه اين جا بودم.
بهار گفت:
ــ چه خبر از هستي؟
ــ هيچي. سرگرمِ خريدهاشه ديگه!
ــ درکش مي کنم. من و پارسا هم اگه بدوني چقدر تو پاساژها چرخ خورديم، تا تموم شد.
ــ من بيشتر از هستي خسته شدم. اون که کبکش خروس مي خوند، داره ازدواج مي کنه و با ذوق خريد مي کنه؛ اما من از پا افتادم. وقتي نريمان گفت امروز هم باهاشون برم، مو به بدنم سيخ شد بهار.
خاله پري خنديد و گفت:
ــ جوونن ديگه! نوبت خودت هم مي شه خاله جون!
بنفشه خنديد و گفت:
ــ اوه، اوه! ميايم مي بينم نيلوفر و شوهرش سر خريد دعواشون شده و راهيِ دادگاه شدن!
romangram.com | @romangraam