#قصر_متروکه_خون_آشام_پارت_97
صلاح دیدم که اول در بزنم،دو بار در زدم اما وقتی جوابی نشنیدم بیخیال شدم و داخل اتاق شدم.
دهانم باز ماند،اتاق او دست کمی از اتاق برادرش نداشت.
کسی در اتاق نبود،با سردرگمی به کل اتاق نگاه کردم الان میبایست کجا را مرتب میکردم؟اینجا حتی یک ذره خاک هم وجود ندارد!
به تخت سفید و سورمه ای نگاه کردم،پتوی روی آن نامرتب بود و همچنین یک لیوان از جنس نقره کنار بالش افتاده بود.
پتو روی تخت را مرتب کردم،خواستم جام را بردارم که یک چیز سیاه رنگی روی تخت افتاد.
متوجه نشدم که دقیق چه چیزی بود اما هرچه که بود باعث شد از ترس جیغ کوتاهی بکشم و بدتر از آن پایم به پایه تخت گیر کند و با پشت روی زمین بیفتم!
به سختی بلند شدم و به گربه ی بزرگ سیاه روی تخت نگاه کردم.
طرزنگاهش مرا به یاد آن شاهین می انداخت،با فرق اینکه نگاه سیاه شاهین هوشمندانه بود اما این گربه با چشمان آبی اش با سرگرمی به من نگاه میکرد.
به سقف نگاه کردم،هیچ فکری نداشتم که این گربه از کجا افتاده است!
romangram.com | @romangram_com