#قصر_متروکه_خون_آشام_پارت_96
خانم بنت به من و دختری که قرار بود همراهم بیاید،نکته های لازم را گفت،سپس من و آن دختر از آنجا خارج شدیم و به طبقه بالا رفتیم.
استرس مانند خوره به جانم افتاده بود،اگر آن سنگدل مرا ببیند چه خواهد کرد؟من چه خواهم کرد؟
اوایل قصد داشتم طبق خوابم عمل کنم اما حال فهمیدم خیلی اوضاع وخیم تر از آن چیزیست که گمان میکردم.
دقیقا جلوی در شاهزاده ایستادیم که به آن دختر گفتم:
+نظرت چیه تو اتاق شاهزاده رو مرتب کنی و من اتاق برادرش ادوارد؟اینطور زودتر تموم میکنیم.
خوشبختانه آن دختر قبول کرد و اتاق ادوارد را به من نشان داد.
به اتاقی که گفت رفتم،جای تعجب بود که هیچ نگهبانی آنجا دیده نمی شد.
romangram.com | @romangram_com